تبليغاتX
نشان افتخار

نشان افتخار

دانشنامه اینترنتی

باباافضل محمد مرقي کاشاني

با وجود بررسي هاي فراواني که محققان و تذکره نويسان درباره تاريخ تولد و وفات افضل الدين به عمل آوردند، متأسفانه تاريخ دقيق تولد و وفات زندگي وي تاکنون ناشناخته مانده است. اما آنچه از نظر محققان نزديک به يقين مي باشد اين است که حکيم در قرن ششم بدنيا آمده و در قرن هفتم بدرود حيات گفته است.

مدفن باباافضل در بلندترين نقطه منتهي اليه غرب روستاي مرق واقع است؛ اين دهکده در 42 کيلومتري شمال غربي کاشان قرار دارد. آرامگاه حکيم از بناهاي عهد مغولي است، در داخل اين بقعه دو قبر ديده مي شود که يکي مرقد افضل الدين و ديگري به نام پادشاه زنگ شهرت دارد. بنابر روايات، پادشاه زنگ هنگام سير و سياحت در برخورد با افضل الدين مجذوب و مريد وي شده و تا آخر عمر در خدمت بابا زيسته و پس از مرگ در جوار مرقد او دفن گرديده است.

اين حکيم بزرگوار پژوهشگري راستين در شيوه عرفان، حکيمي سزاوار در الهيات و شاعري شيرين گفتار در ادب پارسي است. انديشه هاي نو آيين او همچون آذرخشي بود که جهان فلسفه و عرفان را روشني بخشيد؛ آثار وي بطور کلي عبارتند از:

1. المفيد للمستفيد 

2. ساز و پيرايه شاهان پرمايه

3. منهاج المبين

4. مدارج الکمال

5. عرض نامه

6. جاودان نامه

7. راه انجام نامه

8. مبادي موجودات

9. ترجمه رساله نفس ارسطو

10. ترجمه رساله تفاحه ارسطو

11. زجرالنفس يا ترجمه ينبوع الحيات

12. مکاتيب و سوال و جواب با منتجب الدين هراسکاني، شمس الدين محمد دزواکوش، مجدالدين محمد بن عبيدالله و تاج الدين محمد نوشابادي

13. رساله چهار عنوان

14. منتخب کيمياي سعادت امام محمد غزالي.

از ديگر آثار او ظاهراً شرحي است بر فصوص الحکم تأليف محي الدين ابوعبدالله محمد بن علي معروف به ابن عربي، و ديگر تقرير کوچکي است به عربي به اسم آيات الصنعه في الکشف عن مطالب الهيئة سبعه يا آيات الابداع في الصنعه.

رباعيات او در عين سادگي و رواني، آکنده از صنايع شعري و بديعي و ضرب المثلهاي گوناگوني است که در گفتگوهاي توده پارسي گويان کاربرد داشته است. 

منبع: Farhangsara.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت   توسط Shahrokh  | 

فروزانفر

محمد حسين، بديع الزمان فروزانفر، فرزند شيخ علي بشرويه اي خراساني، در سال 1278 خورشيدي در بشرويه متولد شد. مقدمات علوم را در زادگاه خويش فرا گرفت و آنگاه براي تحقيق و تتبع در شعر و ادب و منطق و حکمت به مشهـد رفت و در محضر اديب نيشابوري به تکميل معلومات خويش پرداخت.

در سال 1306 به تهران مسافرت کرد و از سال 1307 بتدريس در دانشکده حقوق و دارالمعلمين مرکزي گماشته شد. در سال 1314 خورشيدي کرسي ادبيات فارسي دانشگاه تهران بوي محول گرديد.

او مدتها علاوه بر استادي دانشکده ادبيات، رياست دانشکده الهيات و علوم و معارف اسلامي را بعهده داشت و از اعضاي پيوسته فرهنگستان ايران بود.

از آثار مهم او مي توان: تصحيح معارف بهاءولد، تصحيح فيه ما فيه، سخن و سخنوران، فرهنگ تازي به فارسي، ماخذ قصص مثنوي و تصحيح ديوان شمس تبريزي را نام برد.

منبع: Farhangsara.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت   توسط Shahrokh  | 

ابوالفضل محمد بيهقي

به سال 385 ه. ق در ده حارث آباد بيهق(سبزوار قديم) كودكي به جهان آمد كه نامش را ابوالفضل محمد نهادند. پدر كه حسين ناميده مي‏شد، كودك را به سالهاي نخستين در قصبه بيهق و سپس، در شهر نيشابور به دانش‏اندوزي گماشت. ابوالفضل كه از دريافت و هوشمندي ويژه‏اي برخوردار بود و به كار نويسندگي عشق مي‏ورزيد، در جواني از نشابور به غزنين رفته (حدود 412 هـ.ق)، جذب كار ديواني گرديد و با شايستگي و استعدادي كه داشت به زودي به دستياري خواجه ابونصر مشكان گزيده شد كه صاحب ديوان رسالت محمود غزنوي بود و خود از دبيران نام ‏آور روزگار. اين استاد تا هنگام مرگ لحظه ‏اي بيهقي را از خود جدا نساخت و چندان گرامي و نزديكش مي‏داشت كه حتي نهفته ‏ترين اسرار دستگاه غزنويان را نيز با وي در ميان مي‏نهاد، و اين خود بعدها كارمايه گرانبهايي براي تاريخ بيهقي گرديد، چنانكه رويدادهايي را كه خود شاهد و ناظر نبوده از قول استاد فرزانه خويش نقل كرده كه پيوسته «در ميان كار» بوده است و در درستي و خرد بي‏همتا.

پس از محمود، بيهقي در پادشاهي كوتاه مدت امير محمد (پسر كهتر محمود) دبير ديوان رسالت بود و شاهد دولت مستعجل وي؛ و آنگاه كه ستاره اقبال مسعود درخشيدن گرفت، نظاره ‏گر لحظه به لحظه اوج و فرود زندگاني او بود، و هم از اين تماشاي عبرت انگيز است كه تاريخ خويش را چونان روزشمار زندگي اين پادشاه و آيينه تمام نماي دوران وي فراهم آورده است. پس از در گذشت بونصر مشكان (431 هـ.ق) سلطان مسعود، بيهقي را براي جانشين استاد از هر جهت شايسته ولي«سخت جوان» دانسته ــ هر چند كه وي در اين هنگام چهل و شش ساله بوده است ـــ از اين رو بو سهل زوزني سالخورده را جايگزين آن آزادمرد كرد و بيهقي را بر شغل پيشين نگاه داشت. ناخشنودي بيهقي از همكاري با اين رئيس بدنهاد، در كتاب وي منعكس است، تا آنجا كه تصميم به استعفا گرفته است، ولي سلطان مسعود او را به پشتيباني خود دلگرم كرده و به ادامه كار واداشته است.

پس از كشته شدن مسعود (432 هـ.ق) بيهقي همچون ميراثي گرانبها، پيرايه دستگاه پادشاهي فرزند وي (مودود) گرديد، و پس از آنكه نوبت فرمانروايي به عبدالرشيد ـ پسر ديگري از محمود غزنوي ـ رسيد، بيهقي چندان در كوره روزگار گداخته شده بود كه در خور شغل خطير صاحبديواني رسالت گردد. اما ديري نپاييد كه در اثر مخالفت و سخن چيني‏هاي غلام فرومايه ولي كشيده‏ اي از آن سلطان، از كار بر كنار گرديد، و سلطان دست اين غلام را در بازداشت بيهقي و غارت خانه وي باز گذارد. بيهقي سر گذشت دردناك اين دوره از زندگي خود را در تاريخ مفصل خود آورده بوده است كه اين بخش از نوشته ‏هاي وي جزو قسمتهاي از دست رفته كتاب است، ولي خوشبختانه عوفي در فصل نوزدهم از باب سوم «جوامع الحكايات» اين داستان را نقل {به معنا} كرده است:

هنگامي كه سلطان عبدالرشيد غزنوي، به دست غلامي از غلامان شورشي (طغرل كافر نعمت) كشته شد (444 هـ.ق) با دگرگون شدن اوضاع، بيهقي از زندان رهايي يافت، ولي با آنكه زمان چيرگي غلام به حكومت رسيده، پنجاه روزي بيش نپاييده و به قول صاحب «تاريخ بيهق» بار ديگر «ملكبا محموديان افتاد»، بيهقي ديگر به پذيرفتن شغل و مقام درباري گردن ننهاد و كنج عافيت گزيد و گوشه‏ گيري اختيار كرد.

زمان تأليف كتاب

بيهقي كه ديگر به روزگار پيري و فرسودگي رسيده و در زندگي خود و پيرامونيان خويش فراز و نشيبهاي بسيار ديده بود، زمان را براي گردآوري و تنظيم يادداشتهاي خود مناسب يافته و از سال 448 هـ .ق به تأليف تاريخ پردازش خود پرداخت و به سال 451 اين كار را به انجام رسانيد، يعني اندكي پس از درگذشت فرخزاد بن مسعود و آغاز پادشاهي سلطان ابراهيم بن مسعود(جلـ 451، ف 492).

مرگ بيهقي

بيهقي هشتاد و پنج سال زيسته و به تصريح ابوالحسن بيهقي در«تاريخ بيهق» به سال 470 هـ.ق در گذشته است و به اين ترتيب نوزده سال پس از اتمام تاريخ خويش زنده بوده و هرگاه به اطلاعات تازه اي در زمينه كار خود دسترسي مي‏يافته، آن را به متن كتاب مي‏افزوده است.

نام كتاب

كتابي كه امروز به نام «تاريخ بيهقي» مي‏شناسيم، در آغاز «تاريخ ناصري» خوانده مي‏شده است به دو احتمال: نخست به اعتبار لقب سبكتگين(پدر محمود غزنوي) كه ناصرالدين است و اين كتاب تاريخ خاندان و فرزندان و فرزندزادگان وي بوده، و ديگر لقب سلطان مسعود كه «ناصرالدين الله» بوده است. به هر حال كتاب به نامهاي ديگري نيز ناميده مي‏شده، از اين قرار:

تاريخ آل ناصر، تاريخ آل سبكتگين، جامع التواريخ، جامع في تاريخ سبكتگين و سرانجام تاريخ بيهقي، كه گويا بر اثر بي‏ توجهي به نام اصلي آن (تاريخ ناصري) به اين نامها شهرت پيدا كرده بوده است. بخش موجود تاريخ بيهقي را «تاريخ مسعودي» نيز مي‏خوانند از جهت آنكه تنها رويدادهاي دوره پادشاهي مسعود را در بر دارد.

منبع: Farhangsara.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت   توسط Shahrokh  | 


خاقانی شروانی ، شاعر دیر آشنا

اگر تا میانه سده ششم هجری ( دیگر ستایی ) را یکی از عمده ترین موضوعات و محورهای شعر فارسی بدانیم ، در شعر افضل الدین بدیل خاقانی ناگهانی ( خودستایی ) و آوازه جویی نیز پیدا می شود و با تاثر از نوعی واخوردگی و آنچه در روانکاوی امروزه به آن ( عقده حقارت ) می گویند ، حتی جای دیگر ستایی را نیز می گیرد . سرگذشت کودکی و جوانی و شهر و دیار و اجتماع خاقانی معلوم می دارد که گویی از چنین عقده ای هم پاک به دور نبوده است .

ایام کودکی و نوجوانی وی را می توان با دهه های سوم و چهارم از سده ششم هجری مصادف دانست . تولدش در شروان بود ، پدرش پیشه درودگری داشت و مادرش کنیزکی عیسوی مذهب و از نژاد ترسایان بود که بعد هذ اسلام آورد . چنین مادر و پدر گمنامی در چنان محیطی که در آن برتری افراد با نژاد و خواسته و پیشه سنجیده می شد ، نمی توانست برای شاعر آوازه جوی شروان ، که بعدها می خواهد در میان بزرگان شهر سری در بیاورد ، نام و آوازه ای شمرده شود .

در آن سالها ، که افضل الدین بدیل در خانه علی نجار پرورش می یافت ، شروان شهری کوچک بود که شاهان محلی آن ولایت را شروانشاهان می خواندند و شاعر جوان شروان ، که در آغاز ( حقایقی ) تخلص می کرد ، پس از رسیدن به خدمت خاقان منوجهر ، پادشاه شروان تخلص خاقانی برخود نهاد . غرور ذاتی کودک و طبع بلند وی سبب شد که سر به دکان نجاری فرود نیاورد و به دلیل همین ناخرسندی از پیشه پدری که هرگز نتوانسته است آن را در شعر خود نشان ندهد ، بود که دوردگرزاده شروان ، که طبع خویش ذوقی و استعدادی می دید ، به آموختن روی آورد و در فراگیری دانشهای روزگار خود به فارسی و عربی کوششی درخور نشان داد .

ابتدا در نزد عم و پسر عم خود انواع علوم ادبی را فرا گرفت و سپس از خدمت ابوالعلای گنجوی ، شاعر بزرگ آن روزگار ، فنون شاعری را آموخت و به دربار شروانشاهان اختصاص یافت . اما پس از چندی از خدمت آنان ملول شد و آرزوی دیدار استادان خراسان و شاعران عراق در وجودش قوت گرفت و قصاید چندی در اشتیاق دیدار خراسان سرود و بار سفر بربست و به ری رفت .از بد روزگار بیمار شد و در همان جا هم خبر حمله غزان به خراسان به وی رسید و او را از ادامه سفر بازداشت و بازگشت به حیسگاه شروان مجبور ساخت .

روح نا آرام خاقانی نتوانست بودن در شروان را برتابد ، به ویژه که از شروانشاهان و همشهریان قدر ناشناس خود نیز ناخرسند بود . پس ، به قصد سفر حج ، بار بربست و در وصف مکه و مدینه چکامه های بلند و پر مغزی سرود و در راه بازگشت ، در بغداد به خدمت خلیفه عباسی رسید و گویا خلیفه شغل دبیری بغداد را بدو داد که نپذیرفت . در ادامه همین سفر بود که سر راه کاخ فرو پاشیده مداین را دید و آن قصیده پر درد و عبرت انگیز خود را در وصف ان بنای تاریخی و پرسابقه ، که در روزگار وی آشیانه کلاغان و نشیمن بومان شده بود سرود .

خاقانی ، سر راه خود ، در اصفهان که در آن روزگار مرکز شعر و ادب و فرهنگ عراق عجم بود ، چکامه ای در وصف آن شهر سرود و از هجویه ای که مجیر الدین بیلقانی ، شاعر همولایتی او سروده و به وی نسبت داده بود پوزش خواست و بدین وسیله زنگ کدورتی را که رجال اصفهان از خاقانی در دل داشتند ، فرو شست . حاصل این سفر زیارتی ، سیاحتی برای خاقانی منظومه معروف تحفه العراقین اوست که شاید بتوان آن را کهن ترین و مهم ترین سفر نامه منظوم حج در زبان فارسی دانست .

پس از بازگشت از این سفر میان او و شروانشاهان کدورتی پیش آمد که شاید بدگویی سخن چینان در پدید آمدن آن بی تاثیر نبود . کار به حبس خاقانی کشید و نزدیک به سالی شاعر بلند طبع و پر غرور شروان در زندان چشم به روشنایی صبح دوخت . حاصل این ایام برای وی چندین چکامه صمیمانه و شیوا بود که جزو بهترین و موثرترین اشعار خاقانی و در زمره گویاترین حبسیات زبان فارسی است .

خاقانی ، پس ار رهایی از زندان ، بار دیگر در حدود سال 569 به سفر حج رفت و در بازگشت به شروان ، به سال 571 فرزندش رشید الدین را ، که کم از بیست سال داشت ، از دست داد و در سوگ او چندین چکامه موثر به قلم آورد . خاقانی بعد از این مصیبت گوشه ای گرفت و واپسین سالهای عمر خود را در تبریز گذراند و هم در آن شهر به سال 595 در گذشت . قبر او هم اکنون در مقبره الشعرای سرخاب تبریز زیارتگاه ادیبان و صاحبدلان است .

منبع: IBCpars.net

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت   توسط Shahrokh  | 

ابومنصور محمد بن احمد دقيقي، از شاعران نامي دوره ساماني است. دقيقي که بگفته بعضي اهل طوس است، در عصر منصور بن نوح و پسرش نوح بن منصور ساماني ميزيست و با امراء چغانيان نيز که دست نشانده سامانيان بودند ارتباط داشت. 

دقيقي از جمله شاعراني است که قبل از فردوسي در صدد نظم شاهنامه برآمد، اما از شاهنامه او جز هزار بيت که در وقايع عهد گشتاسب و ظهور زرتشت و بهمان وزن شاهنامه است چيزي باقي نمانده؛ و آنرا نيز فردوسي بمناسبت خوابي که ديده است بخواهش دقيقي در شاهنامه خويش نقل کرده است. ابيات دقيقي، رواني و استحکام اشعار فردوسي را ندارد و با شاهنامه استاد طوس چندان در خور مقايسه نيست.

 

چنانکه از گفته فردوسي بر مي آيد، دقيقي فرصت بپايان رسانيدن شاهنامه را نيافته است و در جواني بدست بنده اي کشته شده است.  بجز اين هزار بيت شاهنامه، دقيقي اشعار ديگري هم از نوع قصيده و غزل داشته که جز مقدار کمي از آن باقي نمانده است.

 

از دو بيت زير که جزء يکي از غزلهاي اوست چنين بر مي آيد که وي آئين زردشتي داشته است:

 

دقيقي چاره خصلت بر گزيده ست

بگيتي از همه خوبي و زشتي

لب ياقوت رنگ و ناله چنگ

مي چون زنگ و کيش زردهشتي

 

و در طي داستان گشتاسب و ظهور زرتشت هم که نظم کرده است، علاقه او بدين زرتشتي آشکار است. قطعات و غزليات مختصري که از او باقي مانده است، محکم و متين است و پيداست که با وجود جواني شاعري استاد بوده است.

 

دقيقي در سال 367 هجري قمري در جواني بدست غلامي بقتل رسيد.

منبع: Farhangsara.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت   توسط Shahrokh  | 

روز شمار زندگي دکتر پرويز ناتـل خانلري

* پرويز ناتـل خانلري که پدرش اهل ناتـل نور مازندران و از کارمندان وزارت خارجه بود در سال 1292 شمسي در تهران متولد شد. تحصيلات را در دانشکده ادبيات تهران تا درجه دکترا به اتمام رسانيد و پس از پايان خدمت وظيفه در دانشگاه تهران به تدريس پراخت.

* دکتر خانلري از نوجواني به نوشتن مقاله و سرودن شعر علاقه داشت و نخستين مقاله را در سال 1309 در روزنامه اقدام نوشت و در سال 1310 (دختر سروان) را از فرانسه ترجمه کرد و همچنين نامه ( به شاعري جوان ) از آثار او مي باشد.

 * دکتر خانلري در سال 1320 با خانم زهرا کيا همدرس خود ازدواج کرد که حاصل آن يک دختر و يک پسر بودند که متاسفانه پسرش ( آرمان ) در جواني درگذشت و استاد و همسرش را براي هميشه داغدار ساخت. 

* دکتر خانلري در سال 1327 به پاريس رفت و به مطالعه و تحقيق پرداخت و همواره کرسي دانشگاهي خود را که تاريخ زبان فارسي بود حفظ مي کرد.

* مهمترين کار دکتر خانلري انتشار مجله ادبي سخن بود که مدت 35 سال آن را بطور مدام منتشر کرد و نويسندگان بزرگ معاصر با او همکاري داشتند. با همفکري دکتر صفا به بهترين کتاب کودکان و داستان هاي سال جايزه داده مي شد.

* دکتر خانلري سالها معاون وزارت کشور و مدتي وزير آموزش و پرورش و چهار دوره سناتور انتصابي مازندران بود. مشاغل جنبي زياد داشت، از قبيل دبير کلي بنياد فرهنگ ايران، مدير کل سازمان پيکار با بيسوادي - رياست فرهنگستان هنر و ادب ايران - پژوهشکده فرهنگ ايران - همکاري با موًسسه فرانکلين. 

* دکتر خانلري اشعار ارزنده اي دارد که نمونه آن شعر ( عقاب ) مي باشد که به يادگار مانده است.

* دکتر خانلري که تا آخرين روز سقوط رژيم سناتور انتصابي بود، بعد از انقلاب به زندان افتاد و 120 روز در زندان به سر برد و نام او را جزو غارتگران دوره طاغوت اعلام داشتند.  بعد از آزادي از زندان در اول شهريور 1369 در حالي که از بيماري و نداري رنج مي کشيد در 77 سالگي فوت کرد. در خارج از کشور از او تجليل زيادي شد. روزنامه ها و رسانه هاي گروهي خدمات ارزنده دکتر خانلري به زبان فارسي و فرهنگ ايران را ستودند.

* زهرا خانلري ( کيا ) فارغ التحصيل از دانشکده ادبيات مي باشد. اولين اثر او ( پرويز و پروين ) است. رساله دکتراي خود را تحت عنوان ( سبک ادبي کتاب هاي تاريخي ايران ) نوشته است که زير نظر استاد ملک الشعراي بهار بود. مدتي در يکي از دانشگاههاي فرانسه ادبيات تدريس مي کرد. شش ماه بعد از فوت دکتر خانلري همسرش درگذشت.

منبع: Farhangsara.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت   توسط Shahrokh  | 

محمد حسن رهي معيري متخلص به رهي مدتي پس از وفات پدر خود محمد حسن خان معيري که در کار ديواني بود به هنر و شعر توجه و علاقه تمام داشت؛ در تاريخ دهم ارديبهشت 1288 خورشيدي در اواخر حکومت احمد شاه قاجار ديده به جهان گشود. رهي دوران کودکي خويش را در دامان مادر که نقش پدر را نيز بر عهده داشت رشد کرد؛ او که آموزشهاي مقدماتي و آشنايي ابتدايي با هنر را از مادر آموخته بود و تلمذ کرده بود به مدرسه رفت و ضمن تحصيل، موسيقي و نقاشي را که پيش از اين زمينه هاي آنها از جانب مادر در او فراهم شده بود، فرا گرفت. او از همان دوران نوجواني دل به شعر و سرود سپرد؛ و علاقه وافري نسبت به اشعار شعراي متقدم ايران چون سعدي، حافظ، ملاي روم و عراقي پيدا کرد.

رهي پس از پايان تحصيلات دبيرستاني به استخدام دولت درآمد و در مشاغل چندي انجام وظيفه کرد. او در دهه 20 از اوايل شعر و ترانه سرايي خود به انجمن ادبي حکيم نظامي که جلسات و نشست هاي آن با حضور مديريت مرحوم وحيد دستگردي، مدير مجله ارمغان که انتشارات آن تا سال 1350 ادامه داشت، تشکيل ميشد، رفت و آمد مي کرد و بعدها از اعضاي سخت کوش و فعال آن انجمن گرديد.

رهي که اشعار و ترانه هايش در بيشتر جرايد و مجلات آن ايام چاپ و منتشر مي شد، مورد توجه آهنگسازان و نوازندگان و خوانندگان پر آوازه دهه بيست و سالهاي بعد قرار گرفت، که در نتيجه آقايان زنده ياد مرتضي محجوبي، علينقي وزيري و روح الله خالقي و عده ديگري از مصنفين روي ترانه هاي او آهنگهايي خلق و اجرا کردند. که اين امر بر آوازه و شهرت او افزود و ترانه هاي او که بر صفحه ضبط شده بود، نام او را به آنسوي مرزهاي افغانستان، تاجيکستان و هندوستان برد. شعر و ترانه خزان که با صداي زنده ياد جواد بديع زاده خوانده شده بود، بر روي صفحه ضبط و پخش گرديد. رهي در سالهاي دهه سي که چون دستي قوي در نوشتن نظم طنز و فکاهيات نيز داشت، اشعار طنزآلود و پر نيش و نوش انتقادي سياسي و اجتماعي خود را با نامها و امضاهاي راغچه و شاه پريون و چند اسم مستعار ديگر در روزنامه هاي توفيق و بابا شمل و ساير جرايد به مناسبت ها و ضرورتهاي مختلف چاپ و منتشر مي کرد که مورد توجه و استقبال روزنامه ها و طنز پردازان معاصر و مردم قرار گرفت. رهي در سال 1336 خورشيدي در معيت جمعي از اديبان و صاحبان جرايد به ترکيه دعوت شد که مدت يک ماه در آن کشور بود. در سال 1337 به دعوت اتحاد جماهير شوروي براي شرکت در جشن چهلمين سالگرد انقلاب سوسياليستي اکتبر به آن کشور رفت. در سال 1338 به ايتاليا و فرانسه رفت و مدت زماني در آنجا اقامت نمود. در مهرماه 1341 به دعوت حکومت وقت افغانستان براي شرکت در نهصدمين سال وفات خواجه عبدالله انصاري به کابل عزيمت کرد؛ او مجدداً در سال 1346 که آخرين سفر فرهنگي و هنري او بود، براي شرکت در جشن سالگرد افغانستان به آنجا رفت و مورد استقبال دکتر محمد خليلي و جمعي ديگر قرار گرفت.

او در سال 1346 به سرطان مبتلا شد و براي مداوا به لندن رفت، اما مداوا مؤثر واقع نشد و در 24 آبان ماه 1347 خورشيدي از دنيا رفت. مردم پيکرش را که در مسجد سپهسالار به امانت نهاده شده بود، طي مراسم باشکوهي به گورستان ظهير الدوله تجريش مشايعت کردند و در آنجا به خاک سپرده شد.

ياد و خاطرش گرامي باد.

تصانيف زير بر اساس اشعار اين شاعر تنظيم شده اند:

من از روز ازل دیوانه بودم                                    با صداي زنده ياد استاد بنان

من بی دل ساقی                                           با صداي زنده ياد استاد بنان

نوای نی                                                       با صداي زنده ياد استاد بنان

دیدی ای مه                                                  با صداي زنده ياد استاد بنان

مرغ حق                                                       با صداي زنده ياد استاد بنان

شد خزان گلشن آشنایی                                  با صداي زنده ياد جواد بديع زاده

یاد ایامی                                                      با صداي محمدرضا شجريان

منبع: Farhangsara.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت   توسط Shahrokh  |