تبليغاتX
نشان افتخار
روز نوشت های محسن عالیشوندی

مدار صفر درجه در حال حاضر تنها سریالی است که توجه مرا جلب کرده. در یک سال گذشته من تنها چند سریال را از تلویزیون دنبال کرده ام. شاید این موضوع به علت ضعف سریال های جدید تلویزیون باشد. من اصلا دوست ندارم بازار فیلم های تلویزیونی که پر رونق ترین رسانه است کساد شود. اگر عرصه را برای حضور سریال های ارزشمندی چون مدار صفر درجه بازتر بگذاریم و کارگردانانی که دارای چنین استعدادهایی هستند را یاری کنیم، مسلما بهترین کار را برای جلوگیری از ابتذال حتی در سریال های تلویزیونی انجام داده ایم.

 

مدار صفر درجه از هدایت کارگردان فهمیده و خوبی چون حسن فتحی بهره می برد که سریال های موفقی مانند *شب دهم* و *روشن تر از خاموشی* و فیلم هایی مثل *ازدواج به سبک ایرانی* را در کارنامه کاری خود دارد. این سریال از بسیاری جهات از کارهای قبلی او بهتر است. یکی از این موارد دقیق بودن اطلاعات ارائه شده در این کار است و این نشان می دهد برای این سریال تاریخی که واقعا در شرایط کنونی ارائه آن لازم بود، بسیار مطالعه شده است. از بازیگران هم به خوبی در این فیلم بهره گرفته شده؛ مثلا شهاب حسینی خیلی خوب نقش خود را ایفا می کند. البته بعضی از بازیگران مشکلاتی دارند و ضعف هایی در اجرایشان به چشم می خورد و این در هر اثر سینمایی طبیعی است. بازه زمانی که این سریال به تحلیل آن می پردازد بسیار گسترده و پر اتفاق است، به حدی که آینده جهان تقریبا برای یک قرن در آن عرصه رقم خورده است. پس چنین کاری طالب یک تدوین و پردازش فوق العاده است که فتحی نمره خوبی در این درس می گیرد. البته در این سریال در بعضی مسائل غلو شده است. مثلا یهودی ها خیلی مظلوم نشان داده شده اند، طوری که انگار در جنگ جهانی از همه بیشتر به آنها صدمه رسیده است. این را باید در نظر داشت که اسرائیل با دروغ های بزرگی مثل هولوکاست قصد دارد نژاد یهود را مظلوم نشان دهد. نژادی که خود مسیحیان را در کتاب تلمود به سگ های آدم نما تشبیه می کند! (مطمئن باشید در آینده ای نزدیک مطالب بیشتری در رابطه با اعتقادات خبیث یهودیان ارائه خواهم کرد) البته حسن فتحی واقعا در قسمت هایی از سریالش رژیم غاصب صهیونیستی را می کوبد، ولی خب این به نظر من کافی نیست! قسمت های دیگر فیلم هم مانند حمله انگلیسی ها و روس ها به خاک مقدس ایران ستودنی است و این درست است که رژیم نازی خون ریز بود، ولی این نادرست است که رژیم نازی بی رحم تر از رژیم های کثیف و وحشی انگلستان و روسیه بوده است. این مطلب شاید به طور ناخواسته و کاملا اتفاقی در چند جای سریال به چشم می خورد، گویی با چیره شدن متفقین بر متحدین آرامش به خانه حبیب (شهاب حسینی) باز می گردد و او آزاد می شود. البته باز هم می گویم این موضوع ممکن است واقعا اتفاقی باشد، ولی واقعا باید در این زمینه طوری کار می کردند که این گونه مطلب در اذهان مردم شکل نگیرد.

+ نوشته شده در  2007/8/21   توسط محسن  | 

آخر شما با این کارها قصد دارید به چی برسید؟ جناب لرد والریانس کبیر که در وبلاگت اخباری را منتشر می کنی که حتی یک بچه هم می تواند صحت و کذب آن را تشخیص بدهد؛ یا شما جناب سینا خان (یکی از نویسندگان وبلاگ هری پاتر ۲۰۰۰) با این جواب های غیر مؤدبانه و با این فحش های رکیک کجا را می خواهی فتح کنی؟ من دیگر از نویسندگان وبلاگ جا افتاده ای چون هری پاتر 2000 انتظار نداشتم چنین کاری انجام بدهند. این کارها کاملا بچگانه و غیر حرفه ای است. من واقعا متاسفم. به نظر من شما چند تا آدم عقده ای هستید! چون آگاهان علم روان شناسی (البته من در حال حاضر از روان شناسی چیزی نمی دانم و اینها را خیلی وقت پیش از روان شناس مدرسه مان شنیده ام) می گویند: انسانهایی که عقده ای در دلشان جا گرفته باشد برای رفع مشکلشان به سه چیز روی می آورند : ۱. دروغ گویی و پخش اخبار کذب و تخریب شخصیت فردی که نسبت به آن احساس تنفر می کنند. ۲. مظلوم نشان دادن خود و به طبع ظالم جلوه دادن افراد مورد نفرت ۳. شماره سه هم که خیلی ساده است، فحش و فحش و فحش ! و من چون هر سه اینها را در افرادی مثل شما می بینم (که ماشاءالله الآن کم هم نیستند) می گویم: عزیزان، بروید جای دگر عقده دل وا بکنید؛  افکار مردم فهیم ایران جای این گونه پارازیت ها نیست!

جانم برایتان بگوید قضیه از اینجا آغاز می شود که چندی پیش روزنامه کیهان در مقاله ای در رابطه با هری پاتر مطلبی نوشت. به دنبال آن شبکه دوم سیما هم مستندی در این رابطه پخش نمود. بعد از آن سایت ها و وبلاگ های مختلف اینترنتی به تایید این دو و یا اعتراض به آن پرداختند. در این میان عده ای اصلا انگار از مسیر کار خود خارج شده و در پی این مسائل نسبت به نظام جمهوری اسلامی ابراز انزجار کردند! در حالی که جمهوری اسلامی ایران با صدور حکم چاپ کتاب هفتم و پخش فیلم پنجم صداقت و مردم سالاری خود را ثابت کرد. حال عده ای هم حق دارند که نسبت به مسائلی انتقاد کنند و اصلا انتقاد از اصول پیشرفت در همه امور است . این مطلب که به طور کل جادو انسان را از حقانیت خدا منحرف می کند، یک حقیقت محض است و این خواه و ناخواه در جادو نهفته است و ما طرفداران هری پاتر باید آن را بپذیریم. چرا باید مانند بچه ها لجبازی کنیم و این واقعیت را انکار کنیم ؟

خلاصه این که بعد از آن بعضی وبلاگ ها مطالب واقعا عجیبی را منتشر ساختند. مثلا وبلاگ تالار اسرار در آخرین پست خود این موضوع را ابراز داشته که دو طرفدار دختر هری پاتر که در وبلاگ خود نسبت به اقدامات روزنامه کیهان اعتراض کرده بودند به وسیله پلیس ایران مورد تجاوز جنسی قرار گرفته (الله اکبر) و سپس در زندان اوین با شلیک ۹۰ گلوله اسلحه ژ-۳ اعدام شدند !!!!!!!!! او در وبلاگش مدام از آزادی دم می زند. مگر ما الان در ایران آزادی نداریم؟ این از جمله همان اخباری است که در ابتدا گفتم یک بچه هم می تواند دروغ بودن آن را درک کند. یا مثلا سینا از وبلاگ هری پاتر ۲۰۰۰ به مدیر وبلاگ شبکه ضد پاتر آن چنان فحاشی می کند که واقعا بعضی از فحش هایش را باید در کتاب گینس ثبت کرد!

شما فقط با این کارها دارید آبروی خودتان را می برید و من مطمئنم که مردم ایران حساب شما را از بقیه هری پاتری ها جدا خواهند کرد. ما هری پاتر را دوست داریم و بیشتر از آن دین مان را. پس انتقاد های حقیقی را باید بپذیریم.

+ نوشته شده در  2007/8/18   توسط محسن  | 

Football

از کودکی عاشق فوتبال بودم. (همیشه بهترین تفریحات من در زندگی سه مقوله فوتبال، کتاب و سینما بوده است) هر روز صبح و عصر با بچه های محل و دوستانم فوتبال بازی می کردیم. ظهر تابستان هنگامی که همه در پناه کولر و پنکه مشغول استراحت بودند، ما به دنبال یک توپ پلاستیکی می دویدیم و چقدر هم با تعصب بازی می کردیم ! همیشه در مدرسه آن چنان با حرارت فوتبال بازی می کردم که معلم ورزش غرق شور و اشتیاق من می شد. حالا باید دید که چرا این ورزش انگلیسی این قدر مرا (و همه هم سن و سال های مرا) عاشق و دل باخته کرده. همیشه از تلویریون فوتبال تماشا می کردم و می کنم. وقتی ۷ سالم بود، پای بازیهای جام جهانی می نشستم. از همان موقع تیم های مورد علاقه خودم را انتخاب کردم و تا به امروز آنها را دوست داشته ام. این که فوتبال ورزشی استثنایی است را کسی نمی تواند انکار کند. اهمیت این ورزش روز به روز در نزد جوامع مختلف بشری بیشتر آشکار می شود. کلا فوتبال چیز دوست داشتنی است. مستطیل سبز فوتبال یکی از زیباترین چیزهاییست که در طول عمر خود دیده ام. چه استمفورد بریج باشد، چه سن سیرو و چه زمین چمن شهر خودمان. به نظر می رسد  انگلستان که همیشه یک کشور جادوگر پرور بوده و بزرگترین نویسندگان آثار جادویی مانند سی اس لوییس از آنجا برخاسته اند، این ورزش را هم جادویی عرضه کرده ! (البته شوخی می کنم ها...! جدی نگیرید.) من مطمئنم که این ورزش تا چند سال آینده جزئی از مهم ترین مسائل جاریه کشورهای جهان خواهد شد (در این زمینه اصلا شک نکنید). اگر دقت کنید اکنون هم خیلی از خانم های جوان به این موضوع علاقمند شده و فوتبال که بازی می کنند هیچ، بر سر نحوه چینش بازیکنان تیم های معروف هم با هم به جدال می پردازند!

+ نوشته شده در  2007/8/15   توسط محسن  | 

Erich Maria Remarque  Erich Maria Remarque

اریش ماریا رمارک (Erich Maria Remarque) در بیست و دوم ژوئن سال ۱۸۹۷ در ازنابروک آلمان به دنیا آمد. تحصیلات نخستین را در ازنابروک به انجام رسانید و وارد دانشگاه موستر شد. جوانیش همزمان با جنگ اول جهانی بود و به زیر پرچم خوانده شد تا در جبهه غرب نبرد کند. پس از جنگ به آلمان بازگشت و در پی روزی به هر کار دست زد: معلم شد، مکانیکی اتومبیل کرد، در مسابقات اتومبیل رانی راننده شد و دست آخر خبرنگار روزنامه شد. در سال ۱۹۲۹ میلادی اولین اثرش به نام در در جبهه غرب خبری نیست منتشر شد و نامش در سراسر عالم پیچید. داستانش روان و ساده بود و مردم همه کشورهای جهان را یکسان از وحشت جنگ آگاه کرد. پس از آن داستان *راه بازگشت* را در سال ۱۹۳۱ نوشت که در واقع دنباله ی داستان زندگی همان سربازان فرسوده ی آلمانی بود که اینک به دنیای متمدن بازگشته و برای هماهنگ کردن خویش با اجتماع تلاش می کردند. این کتاب تصویر واقعی مردان جوانی است که به آغوش خانواده و مدرسه باز می گردند، ولی سایه هولناک جنگ و شکست ها و تغییراتی که در طبیعت آنها ظاهر شده رهایشان نمی کند. این کتاب چون کتاب نخستین مورد بحث سخن سنجان نشد لیکن محبوبیتی شگفت کسب نمود. بین سالهای ۱۹۳۰ تا ۱۹۳۹ رمارک خانه ای در سوییس بنا کرد و بر آن بود که حتی موقتی در آن زندگی کند، لیکن رژیم نازی کتابهای او را که بر ضد جنگ نوشته شده بود در آلمان توقیف کرد و تابعیت آلمانی او را لغو کرد. در سال ۱۹۳۹ به آمریکا مهاجرت کرد و تبعه آنجا شد. از کتابهای بعدی او سه دوست (۱۹۳۷)، آب آورده (۱۹۴۱)و طاق نصرت (۱۹۴۶) را می توان نام برد که همگی درباره حوادث اروپا نگاشته شده است. داستانهای رمارک سیل پول را به سویش روان ساخت و فیلم های پر فروش از روی آنها تهیه گردید. فیلم *در جبهه غرب خبری نیست* سال ها موفق ترین فیلم جهان بود.

Erich Maria Remarque  Erich Maria Remarque 

اریش ماریا رمارک، در کتاب *در جبهه غرب خبری نیست* با نگاهی خشک و واقع بینانه به کوچکترین لحظات وحشت و بیدادگری، پلیدی و فرومایگی، وحشیگری و رقت و ترس و بزرگ منشی، سرگذشت گروهی از سربازان جوان و سرگردان آلمانی را می نویسد که در پیچ و خم گرداب آخرین روزهای جنگ اول جهانی ، نومیدانه جنگیدند و رنج کشیدند.

+ نوشته شده در  2007/8/12   توسط محسن  | 

نگاهی به کتاب در جبهه غرب خبری نیست

*در جبهه غرب خبری نیست* نوشته اریش ماریا رمارک، یکی از شکوهمندترین داستانهایی است که در رابطه با جنگ جهانی اول نوشته شده است و فیلمی که از روی آن ساخته شد یکی از موفق ترین فیلم های تاریخ سینمای جهان است. این داستان مستقیما به نسلی از مردم آلمان اشاره دارد که زندگیشان را برای جنگ فنا کردند. انسانهایی که در اوج امید و شور جوانی به جبهه های جنگ فرا خوانده شدند و امیدشان به ناامیدی و شور و اشتیاق شان به غم و افسردگی و ترس از مرگ تبدیل شد. یکی از مهمترین نکاتی که در کتاب بیان شده فلاکت آن نسل از ژرمن هاست، که نه نسل بعد از آنها و نه نسل قبل از آنها شرایطشان را درک نمی کنند. نویسنده (که در داستان دارای نام مستعار پل بومر است) و دوستانش دائما شاهد مرگ نزدیکان و رفیقان خود هستند. ترس از مرگ در میانشان به حدی است که تنها دل خوشی برای آنان خوردن غذای زیاد و خواب راحت است. اعتراض به حاکمانی که فقط به فکر کشور گشایی هستند و به مرگ سربازان هیچ اهمیتی نمی دهند، در همه جای کتاب به چشم می خورد. این مسئله یک نمود بارز در کتاب دارد: آنجایی که سربازان بدون هیچ آموزش قبلی و فقط برای برتری نفری به جنگ فرستاده می شوند و مرگ، آنها را دسته دسته به کام خود می کشد. زیرا آنها حتی بلد نیستند هنگامی که دشمن باران آتش را بر سرشان می ریزد در جای مناسبی پناه بگیرند! لحظات سخت و غم انگیز جان دادن سرباز فرانسوی (او اولین کسی است که نویسنده در جنگ تن به تن می کشد) در جلو دیدگان پل بومر و احساس دردناک بی خیالی که یک روز بعد از مرگ آن سرباز به پل دست می دهد، جزء حقایقی است که تمام سربازان جنگ جهانی با آن دست به گریبان بوده اند. زیرا هنگامی که او به محل استقرار خودشان باز می گردد، می بیند که تک تیر اندازها مثل آب خوردن مشغول کشتن فرانسوی ها هستند و حتی سر این موضوع با هم مسابقه گذاشته اند! نویسنده حقیقت جنگ را این گونه بیان می کند که اگر انسانهای نسل آنها بعد از جنگ زنده بمانند، سرگردانی و مشکلات روحی سخت ترین مسایل آنها در ارتباط با زندگی روزمره است.

All Quiet On The Western Front

این کتاب فوق العاده، مورد استقبال عجیب مردم جهان قرار گرفت و فقط تا سال ۱۹۶۷ میلادی ۵/۳ میلیون  نسخه از این کتاب به فروش رسید.

اریش ماریا رمارک در قسمتی از کتابش جنگ را این گونه تعریف می کند:

/برای من جبهه جنگ چون گردابی مبهم و اسرار آمیز است. گر چه هنوز در آبهای ساکن و آرام غوطه ورم و  از دهانه آن بدورم، ولی حس می کنم که چرخش این گرداب آرام آرام، آن طور که نه می توانم مقاومت کنم و نه راه فراری داشته باشم، مرا به سوی دهانه خود می مکد./

منتظر زندگینامه اریش ماریا رمارک در پست بعدی باشید ...

+ نوشته شده در  2007/8/9   توسط محسن  | 

سلام. این نقد را من دو هفته پیش نوشته ام و چون در نوبت چاپ گیر افتاده (منظورم نوبت درج در وبلاگ است! آخه من این قدر مطلب می نویسم که نمی دونم کدامش را زودتر ثبت کنم.) کمی بیات شده! شما به بزرگی خودتان ببخشید.

Baran Kowsari

این فیلم اثر زیبای دیگری از محمد حسین لطیفی است. کارگردانی که شاید کارهای متفاوتش رمز موفقیت او باشد. این فیلم با در بر گرفتن درون مایه های انسانی، عاطفی، عاشقانه و حتی در مواردی خنده تبدیل به اثری دلنشین برای بیننده شده و به بررسی زوایای اولین ماه های جنگ تحمیلی و آوارگی و جان بازی مردم خوزستان می پردازد. حامد بهداد و باران کوثری استادانه در این فیلم ایفای نقش کرده اند و چیزی که مرا متعجب می کند حضور هنرمندانه پوریا پورسرخ در این اثر است. این بازیگر نشان داده که سه کار متوالی با محمد حسین لطیفی رموز بازیگری را به او آموخته و او توانسته از شخصیت خشک و سرد ژوبین در مجموعه وفا خود را تا رضای با احساس روز سوم بالا بکشد. نکته دیگری که در فیلم به طور واضح به چشم می خورد استعمال درست لهجه خوزستانی است. در کارهای دیگر که بازیگران مجبور بودند با این لهجه صحبت کنند متاسفانه صحبت هایشان کاملا تصنعی و غیر طبیعی می نمود، اما در این فیلم گاهی اوقات این تصور به تماشاگر دست می دهد که نکند اینها خوزستانی هستند (!) و آن نشانگر این مطلب است که روی این موارد زیاد کار شده و با وسواس آن را به تصویر کشیده اند. این فیلم برنده ی ۵ سیمرغ بلورین از بیست و پنجمین جشنواره فیلم فجر است. فضا در این فیلم فوق العاده تصویر شده و در طراحی صحنه های این فیلم از اصول حرفه ای سینما پیروی شده است. حامد بهداد هم زبان عربی با لهجه عراقی را عالی ادا می کند و این چیزهاست که فیلم را زیبا کرده. صمیمیت، ساده دلی، دوستی پاک و از همه مهمتر حقیقتی که در همه اینها وجود دارد بیننده را جذب می کند تا کارگردان بتواند منظور خود را دقیقا به بیننده القا کند و آن مطلب چیزی نیست جز مظلومیت مردم خرمشهر هنگام حمله رژیم صدام، مقاومت دلیرانه بسیاری از جوانمردان این مرز و بوم هم چون محمد جهان آرا و از جان گذشتگی و یکدلی مدافعان خاک و ناموس ایران. این مطلب آخر از آنجا ادراک می شود که برای نجات خواهر رضا تمام دوستانش به کمک او می شتابند و هیچ کدام از مرگ باکی ندارند.

Hamed Behdad

+ نوشته شده در  2007/8/7   توسط محسن  | 

Golagha

نمی دانم چند سالم بود...۱۱...۱۲...شاید هم ۱۳...به هر حال آن موقع بود که در مدرسه موقعی که زنگ خانه خورد، دوستم از من ۱۵۰ تومان پول قرض خواست. نمی دانم پول هایش را چکار کرده بود ولی حتما پولی همراه نداشت. به او دادم و از او پرسیدم: چکار می خواهی بکنی؟ گفت: امروز پنجشنبه است. می خواهم بچه ها ... گل آقا بخرم، و گرنه تمام می شود. چیزی که مرا جذب کرد شور و اشتیاق و حرارتی بود که موقع صحبت کردن به خرج می داد. خیلی دوست داشتم بدانم که این مجله چیست که پسری به سن من را این طوری دیوانه خودش کرده تا از ترس این که مجله تمام شود حتی حاضر نباشد صبر کند تا آن را از دکه روزنامه فروشی کنار خانه شان بخرد. (چون دیوار به دیوار مدرسه ما یک لوازم التحریر بود که روزنامه و مجله هم می آورد) با او رفتم و وقتی مجله را خرید نگاهی به آن انداختم. امروز که فکر می کنم دقیقا یادم نیست که روی جلد مجله و داخل آن چه چیزی نوشته شده بود، اما هیچ گاه پوستری که در وسط آن بود را فراموش نمی کنم. کاریکاتور چهره علیرضا عصار اثر نیما جمالی که به خاطر آن یک جایزه هم برده بود که گمان می کنم جایزه دو سالانه کاریکاتور تهران بود. آن کاریکاتور خیلی زیبا بود و دست در دست بقیه مطالب مجله باعث شد که من به طنز و کاریکاتور علاقمند بشوم. از آن پس هر هفته پنج شنبه مجله بچه ها ... گل آقا را می خریدم و وقتی هم که بزرگتر شدم به سراغ ماهنامه رفتم. ولی اگر راستش را بخواهید من هنوز هم نمی توانم بچه ها ... گل آقا را رها کنم و گاهی اوقات خاطرات کودکی ام را با خواندن چند صفحه ای از آن زنده می کنم.

یاد و خاطره کیومرث صابری فومنی عزیز گرامی باد ...

Kyomarth Saberi Foomani

+ نوشته شده در  2007/8/4   توسط محسن  | 

سه شنبه شب ۹ تیر ماه مستندی با عنوان هری پاتر بعد از خبر سراسری از شبکه دو سیما پخش شد. این مستند در واقع نقدی بود بر کتابها و فیلم های هری پاتر. فردای آن روز سایت دیوانه ساز آن چنان این مستند را کوبید که هر کس آن را ندیده بود می گفت عجب برنامه مزخرفی بوده است! در حالی که من به عنوان طرفدار دو آتشه هری پاتر از این برنامه فوق العاده لذت بردم!

Harry Potter And The Order Of The Phoenix

این برنامه حقایقی به من که تا به حال چند بار کل مجموعه هری پاتر را خوانده بودم فهماند که تا به حال خودم متوجه آنها نشده بودم. در حالی که طرفداران افراطی هری پاتر نمی خواهند این حقایق را قبول کنند. سایت مذکور با بیان مطالبی دروغین و طولانی به تحریک خوانندگان پرداخت که بیشترشان این برنامه را ندیده بودند! آقای امید کرات صاحب سایت با نسبت دادن لقب های زشت و غیر مودبانه ای هم چون قورباغه دهان گشاد به تهیه کنندگان این مستند حمله کرد. ایشان به این موضوع اعتراض داشت که چرا آقای مهران دوستی (گوینده مستند) به این حقیقت اشاره کرده که هری پاتر باعث انحرافات فکری و اخلاقی نوجوانان غرب و دوری آنها از حقیقت وجود خدا می شود. آقایان این حقیقت محض است! این قبول که این یک داستان تخیلی است ولی حتی شخصیتهای معروف داستانهای تخیلی هم گاهی اوقات به خدا احتیاج دارند. ولی در داستان، هری پاتر هیچ گاه به خدا نیاز ندارد (انگار که خدایی وجود ندارد و او خودش می تواند خدا باشد!) و خودش به تنهایی از پس تمام شیاطین بر می آید و در سن ۱۱ سالگی می تواند شخصی هم چون لرد والدمورت را که همه حتی از به زبان آوردن نامش هم می ترسند شکست دهد! شاید شما بگویید اینها همه اراجیفی بیش نیست، ولی باید قبول کنید که این مطالب خواه و ناخواه در دل نوجوانان غرب که از بچگی با بی بند و باری بزرگ شده اند رسوخ می کند. طبق آمار بدست آمده بعد از چاپ رمانهای هری پاتر تعداد کودکان کلیسا روی مسیحی به شدت کاهش یافته و آمار کودکان و نوجوانانی که قصد داشتند با جادو مشکلاتشان را حل کنند به شدت افزایش یافته است! آیا این دلیل روشنی بر این مطلب نیست...؟ 

Daniel Radcliffe

+ نوشته شده در  2007/8/2   توسط محسن  | 

 

تمامی حقوق برای نشان افتخار و نویسنده آن محفوظ است و استفاده از مطالب وبلاگ تنها با ذکر منبع مجاز است.
برخی از مطالب این وبلاگ به خصوص خاطرات با اندکی تغییر و جابه جایی همراه است.
©2007 All rights reserved.