تبليغاتX
نشان افتخار
روز نوشت های محسن عالیشوندی

پس از نوشتن مطب پایان کار هری پاتر بر آن شدم تا به تحلیل دنیای هری پاتر و نویسنده آن بپردازم. در زیر از سیر تا پیاز زندگی خالق هری پاتر را می توانید بخوانید.

جوآن کتلین رولینگ در ۳۱ ژوئن سال ۱۹۶۶ به این زمین خاکی قدم گذاشت. پدر و مادرش با نام های پیتر و آن با عشق ازدواج کردند که ثمره این ازدواج دو دختر با نام های جوآن و دی بود. جوآن از کودکی با تخیل بزرگ شد. والدینش که از همان کودکی به استعداد و قدرت تخیل فرزندشان پی برده بودند از همان کودکی او را شیفته کتاب کردند. رولینگ در گفتگو با دیلی تلگراف می گوید : "روشن ترین خاطره ام از دوران کودکی تصویر پدرم روی صندلی است که کتاب وزش باد در شاخه های بید را برایم می خواند و من در آن زمان آبله مرغان گرفته بودم." جوآن از کودکی نویسندگی را آغاز کرد. او در ابتدا برای خواهرش دی داستان های خودش را تعریف می کرد و دی از این داستان ها بی نهایت لذت می برد. شاید همین موضوع بود که باعث شد جو تصمیم بگیرد نویسنده شود و اولین قصه اش را با نام خرگوش نوشت.

J.K.Rowling

مجله شوکا می نویسد خانواده رولینگ در کودکی جو به شهر کوچک وینتربورن در حومه بریستول نقل مکان کردند و این باعث شد که آنها با یک خواهر و برادر به نام های ویکی و یان پاتر آشنا شوند. خودش می گوید که من همیشه از این نام خانوادگی خوشم می آمد. این خانواده مجددا پس از ۹ سالگی جو به شهر کوچکی به نام تاتشیل در مجاورت چپستو در جنگل دین مهاجرت کردند. او با موفقیت تحصیل در دبستان را در همین شهر به پایان رساند و وارد دبیرستان جامع وایدین شد. دوران تحصیل در دبیرستان وایدین دوران آرامی بود و جز یکی دو مورد هیچ موفقیت چشمگیری در آن به چشم نمی خورد. او در این سالها دستش موقع بازی نت بال (ورزشی شبیه بسکتبال بین دو تیم ۷ نفره) شکست. بعد از پایان دبیرستان جو به سفارش پدر و مادرش به تحصیل در رشته زبان و ادبیات فرانسه در دانشگاه اگزتر پرداخت. تحصیل در دانشگاه بسیار موفقیت آمیز و پربار بود و جو به زودی دریافت که به راحتی می تواند بر زبان فرانسه تسلط پیدا کند. یک سال هم برای آموزش عملی به پاریس رفت.

J.K.Rowling

بعد از فارغ التحصیلی وی در مکان های مختلف مشغول به کار شد که از آن جمله می توان به دو سال پژوهش در سازمان عفو بین الملل در زمینه نقش حقوق بشر اشاره کرد. او در بیشتر اوقات شغل خسته کننده منشی گری را بر عهده داشت که استعدادهای رولینگ چیزی فراتر از این را می طلبید و به همین دلیل او هیچ گاه بر روی کارش متمرکز نمی شد. زیرا تمام فکر و ذکرش قصه های جدیدی بود که یا داشت قسمت هایی از آن را می نوشت و یا برای شخصیت های داستانش نام انتخاب می کرد، به همین دلیل بارها شغلش را از دست داد. او در بیست و پنج سالگی در اتاق بازرگانی منچستر در مقام یک کارمند ساده مشغول یه کار شد. جوآن در طول مسیرش از لندن به منچستر فرصت را غنیمت می شمرد و به مطالعه کتاب می پرداخت و یا بر روی جدیدترین قصه اش کار می کرد تا این که یک روز قطار دچار نقص فنی شد و هری پاتر و مدرسه جادوگری اش هنگامی که او به گاوهای بیرون قطار خیره مانده بود، در ذهنش جان گرفت. ولی حادثه غم انگیزی برای رولینگ رخ داد و مادرش که از یک سال قبل به بیماری ام.اس مبتلا بود، در سن ۴۵ سالگی درگذشت.

J.K.Rowling

جوآن در سپتامبر سال ۱۹۹۰ به عنوان آموزگار زبان انگلیسی به شهر پورتو در پرتغال رفت و بعد از تدریس به شکل دادن دنیای جادویی اش می پرداخت. جوآن مدت زیادی را سرگرم اختراع اسم های عجیب و غریب برای کتابش بود و او در این کار استاد بود. در همین زمان با یک خبرنگار پرتغالی به نام جرج آراتز آشنا شد و با او ازدواج کرد و در سال ۱۹۹۳ جسیکا را به دنیا آورد. اما چند ماه بعد از همسرش جدا شد و به ادینبورگ برگشت. کار و بچه داری تمام وقتش را می گرفت. در سال ۱۹۹۴ کتاب اول را به پایان رساند و با زحمت فراوان در سال ۱۹۹۶ توانست یک انتشارات را برای چاپ کتابش پیدا کند. او درآمد سالیانه ۲۰۰۰ پوند را برای چاپ کتابش پذیرفت و با درج نامش به صورت جی کی رولینگ بر روی جلد موافقت کرد تا مبادا پسرها به دلیل این که نویسنده کتاب زن است، از خواندن کتاب خودداری کنند. کتاب او در دنیا کولاک کرد و در ژوئن سال ۱۹۹۸ هری پاتر و تالار اسرار را راهی کتاب فروشی ها کرد و هنوز سال تمام نشده بود که زندانی آزکابان از راه رسید. در سال ۲۰۰۰ جام آتش را تمام کرد و کمی بعد از این که امتیاز ساخت فیلم های هری پاتر را به کمپانی وارنر برادرز داد، در سال ۲۰۰۱ اولین فیلم هری پاتر بر پرده های سینما ظاهر شد. و در سال های بعد فیلم های بعدی و کتاب های دیگر از راه رسید.

Harry Potter 7

جوآن رولینگ در سال ۲۰۰۱ با دکتری به نام نیل مورای ازدواج کرد که حاصل این ازدواج یک دختر و پسر است. پسرش در سال ۲۰۰۳ و دخترش در سال ۲۰۰۵ به دنیا آمدند.

+ نوشته شده در  2007/11/8   توسط محسن  | 

چقدر دشوار است که بگویم تمام شد. به پایان رسید. پنج سال زندگی من با یک دنیا هیجان به پایان رسید. خیلی سخت است. خیلی خیلی سخت است. این را فقط افرادی مثل من می توانند درک کنند که خواندن آخرین صفحه هری پاتر و یادگاران مرگ چقدر دردناک است! با خود در کشمکش هستم که در خواندن صفحاتش اندکی تعلل کنم، بلکه طعم تلخ خداحافظی با آن برایم قابل هضم تر بشود. آه که خداحافظی با شخصیت هایی که دنیای نوجوانی ام را می ساختند، چه اندوهبار است!

Daniel Radcliffe

اولین باری که کتاب هری پاتر به دست گرفتم از آن هیچ نمی دانستم. فقط از این و آن وصفش را شنیده بودم. خرید آن نیز صرفا به علت کنجکاوی ام در رابطه با جادوی رولینگ بود. در نمایشگاه کتابی که در مدرسه برپا شده بود، آن را خریداری کردم. وقتی کتاب اول را به پایان بردم فکر نمی کردم در آینده تا این حد گرفتارش شوم. اما وقتی که کتاب دوم آن را خواندم متوجه شدم که هری پاتر افسانه ای است که تا ابد می تواند ادامه داشته باشد. یادم می آید که خواندن کتاب چهارم هری پاتر با امتحانات ترم اولم مصادف شده بود. ولی نمی توانستم از خواندنش دست بکشم. شب امتحان دور از چشم پدر و مادرم می نشستم و به جای کتاب درسی آن را می خواندم! پدرم چند بار مچم را گرفت، ولی من دست بردار نبودم! متاسفانه باید بگویم که هری و دوستانش تاثیر بدی روی نمره ها و معدل من گذاشتند و من به شدت دچار افت تحصیلی شدم. ولی من خانم رولینگ را از این بابت نکوهش نمی کنم. مشکل از خودم بود. البته واضح است که هیچ حقی هم در این باره ندارم. اما واژه سرزنش مرا به یاد موضوعی می اندازد که دلم را می خراشد. الآن حال من به دلایلی که برایتان گفتم بسیار نزار است. پس در پست بعدی که درباره کتاب آخر هری پاتر مطلب می نویسم به آن نکته اشاره خواهم کرد.

+ نوشته شده در  2007/11/3   توسط محسن  | 

GOD ! I Love You

همین چند لحظه پیش به خودم آمدم. حدودا ۱۰ دقیقه در فکر فرو رفته بودم. کتاب منطق هنوز در دستانم است. یک جمله در آن باعث شد این گونه منقلب بشوم. "روح انسان جاودان است" داشتم با خودم فکر می کردم چگونه این تصدیق را باید اثبات کرد؟ خیلی آسان بود. آن قدر که حتی تصورش را هم نمی کردم. هم اکنون دارم با خود می اندیشم که چرا تا کنون به این موضوع فکر نکرده بودم؟ چرا ما انسان ها به چیزهایی که جلو چشمانمان است دقت نمی کنیم؟ اثبات آن تصدیق آسان بود. زیرا انسان از خداست و روح خدا به انسان ها هستی بخشیده است و چون ازل و ابد برای ذات اقدس الهی معنا ندارد پس روح انسان هم فناناپذیر است. خود خداوند می فرماید : "و نفخت فیه من روحی" یعنی "و از روح خودم در کالبد انسان دمیدم" واقعا این تفکر کوتاه مرا تکان داد. بیخود نیست که می گویند: یک ساعت تفکر بهتر از ۷۰ سال عبادت است. زیرا هیچ عابدی با ۷۰ سال عبادت متوجه چیز جدیدی نمی شود. البته عبادت سر جای خودش٬ ولی دقت کنید که فقط ۱۰ دقیقه فکر کردن چه تاثیراتی دارد. مثل همین حالا و پیشامدی که آن را ذکر کردم. چیزی که من به واسطه اش از خداوند خجالت می کشم این است که خداوند به من بنده اعتماد کرده و مرا اشرف مخلوقات قرار داده و از خودش مرا زنده نموده است. اما من نتوانستم از این امانت خدایی آن گونه که باید و شاید حفاظت کنم. من با نادانی های خودم این لوح پک خدایی را مکدر نمودم. به نفس شیطانی خود لبخند زدم و دست در دست پلیدی ها نهادم.

خدایا! من می دانم که حتی این روشن شدن تارهای خاموش ذهنم هم از لطف و کرم توست.

+ نوشته شده در  2007/10/30   توسط محسن  | 

یکی از مشکلات بزرگ جامعه ما این است که تاجرانش به جای فکر کردن به مملکت و وطنشان فقط به منافع شخصی خودشان می اندیشند. از این گونه بی مسئولیتی ها می توان به مسئله شوم احتکار اشاره کرد. پدیده ای که اقتصاد کشور را به زوال و نابودی خواهد کشاند. در رابطه با این مورد ناپسند یک طنز اجتماعی که به صورت شعر سروده شده است را پیدا کردم. متاسفانه نه می دانم که شاعرش کیست و نه در چه مجله یا روزنامه ای به چاپ رسیده است. بنابراین فقط شعر را در وبلاگ می گذارم.

 

ای محتکر به ما تو جــفا می کنی مکن                         ظلم و ستم به خلق خدا می کنی مکن

اجناس را شــــبانه به انـــــــبار می بری                         آذوقه را به خانه خــــــــفا می کنی مکن

آتش به جــان مردم درمانـــــده می زنی                        هشدار زین عمل تو خطا می کنی مکن

این ثــــــروتی که می بری از راه احــتکار                        روزی رسد که خــــــرج دوا می کنی مکن

سیم و زرت اگر چه فزون می شود بدان                        در کام خلق زهر بــــــــــلا می کنی مکن

عاقـــــــــــل طمع به جیفه دنیا نمی کند                        ســنگین گناه خویش چرا می کنی مکن

مال حـــــرام را ز چه رو می خوری مخور                        این فعل زشت را به ریـــــا می کنی مکن

دشمن کمین گرفته به ما و تو زین عمل                        آبی به آســــــــــیاب سیاه می زنی مکن

نفرین به جان خویش چرا می خری مخر                       خود را چرا ز خـــــــلق جدا می کنی مکن

جان هــــــــزار کودک بیــــــــــــــمار زار را                        از راه احـــــــــتکار فـــــــــدا می کنی مکن

با اخـــــــــــتفا این هــــــمه آذوقه عاقبت                        ما را دچار قحط و غــــــــــلا می کنی مکن

روز جزا ز نامه اعـــــــــمال زشت خویش                        شــــرم از خدا و خلق خدا می کنی مکن

+ نوشته شده در  2007/10/26   توسط محسن  | 

 

تمامی حقوق برای نشان افتخار و نویسنده آن محفوظ است و استفاده از مطالب وبلاگ تنها با ذکر منبع مجاز است.
برخی از مطالب این وبلاگ به خصوص خاطرات با اندکی تغییر و جابه جایی همراه است.
©2007 All rights reserved.