تبليغاتX
نشان افتخار
روز نوشت های محسن عالیشوندی

Dream House

دوست دارم در گوشه ای از سرزمین خدا و عشق کلبه ای داشته باشم. کلبه ای که در پناه سقف های پوشالی اش بتوانم سوز زمستان و عطش تابستان را تاب بیاورم. کلبه ای کوچک که محبت و عشق از آن به بی کران ها سرک بکشند. دوست دارم روی کلبه ام پلاکی برنجی نصب کنم که رویش نوشته باشد : "ورود به شرط بی ریایی" در محوطه اطراف کلبه ام فضایی دل انگیز داشته باشم که خورشید هر روز صبح پرتوهای پر احساسش را بر آن فرو ریزد و خروسی داشته باشم تا سحرگاهان ندای بیداری سر دهد. دوست دارم در دور دست ها کوه ها را ببینم که چه با وقار و با اقتدار سر به فلک کشیده اند. جلو خانه ام درختان تبریزی با نسیم ملایم به این سو و آن سو بروند. صدای پرطنین و پرشور مرغابی هایم بر وجودم طنین بیندازد. در هوایی که پر از بوی سبزه و چمن است بنشینم و به آسمان آبی پیش رویم بنگرم. روی علف ها دراز بکشم تا ساقه های با طراوتشان صورتم را نوازش کند. جاده ای در کنار کلبه ام داشته باشم که به رهگذرانش خوش آمد بگویم و در لذت خوردن یک استکان چای با آنان شریک شوم. و دوست دارم در کلبه ام وجود پروردگارم را حس کنم. آه که چه لذت بخش است !

+ نوشته شده در  2007/10/8   توسط محسن  | 

Erich Maria Remarque  Erich Maria Remarque

اریش ماریا رمارک (Erich Maria Remarque) در بیست و دوم ژوئن سال ۱۸۹۷ در ازنابروک آلمان به دنیا آمد. تحصیلات نخستین را در ازنابروک به انجام رسانید و وارد دانشگاه موستر شد. جوانیش همزمان با جنگ اول جهانی بود و به زیر پرچم خوانده شد تا در جبهه غرب نبرد کند. پس از جنگ به آلمان بازگشت و در پی روزی به هر کار دست زد: معلم شد، مکانیکی اتومبیل کرد، در مسابقات اتومبیل رانی راننده شد و دست آخر خبرنگار روزنامه شد. در سال ۱۹۲۹ میلادی اولین اثرش به نام در در جبهه غرب خبری نیست منتشر شد و نامش در سراسر عالم پیچید. داستانش روان و ساده بود و مردم همه کشورهای جهان را یکسان از وحشت جنگ آگاه کرد. پس از آن داستان *راه بازگشت* را در سال ۱۹۳۱ نوشت که در واقع دنباله ی داستان زندگی همان سربازان فرسوده ی آلمانی بود که اینک به دنیای متمدن بازگشته و برای هماهنگ کردن خویش با اجتماع تلاش می کردند. این کتاب تصویر واقعی مردان جوانی است که به آغوش خانواده و مدرسه باز می گردند، ولی سایه هولناک جنگ و شکست ها و تغییراتی که در طبیعت آنها ظاهر شده رهایشان نمی کند. این کتاب چون کتاب نخستین مورد بحث سخن سنجان نشد لیکن محبوبیتی شگفت کسب نمود. بین سالهای ۱۹۳۰ تا ۱۹۳۹ رمارک خانه ای در سوییس بنا کرد و بر آن بود که حتی موقتی در آن زندگی کند، لیکن رژیم نازی کتابهای او را که بر ضد جنگ نوشته شده بود در آلمان توقیف کرد و تابعیت آلمانی او را لغو کرد. در سال ۱۹۳۹ به آمریکا مهاجرت کرد و تبعه آنجا شد. از کتابهای بعدی او سه دوست (۱۹۳۷)، آب آورده (۱۹۴۱)و طاق نصرت (۱۹۴۶) را می توان نام برد که همگی درباره حوادث اروپا نگاشته شده است. داستانهای رمارک سیل پول را به سویش روان ساخت و فیلم های پر فروش از روی آنها تهیه گردید. فیلم *در جبهه غرب خبری نیست* سال ها موفق ترین فیلم جهان بود.

Erich Maria Remarque  Erich Maria Remarque 

اریش ماریا رمارک، در کتاب *در جبهه غرب خبری نیست* با نگاهی خشک و واقع بینانه به کوچکترین لحظات وحشت و بیدادگری، پلیدی و فرومایگی، وحشیگری و رقت و ترس و بزرگ منشی، سرگذشت گروهی از سربازان جوان و سرگردان آلمانی را می نویسد که در پیچ و خم گرداب آخرین روزهای جنگ اول جهانی ، نومیدانه جنگیدند و رنج کشیدند.

+ نوشته شده در  2007/8/12   توسط محسن  | 

نگاهی به کتاب در جبهه غرب خبری نیست

*در جبهه غرب خبری نیست* نوشته اریش ماریا رمارک، یکی از شکوهمندترین داستانهایی است که در رابطه با جنگ جهانی اول نوشته شده است و فیلمی که از روی آن ساخته شد یکی از موفق ترین فیلم های تاریخ سینمای جهان است. این داستان مستقیما به نسلی از مردم آلمان اشاره دارد که زندگیشان را برای جنگ فنا کردند. انسانهایی که در اوج امید و شور جوانی به جبهه های جنگ فرا خوانده شدند و امیدشان به ناامیدی و شور و اشتیاق شان به غم و افسردگی و ترس از مرگ تبدیل شد. یکی از مهمترین نکاتی که در کتاب بیان شده فلاکت آن نسل از ژرمن هاست، که نه نسل بعد از آنها و نه نسل قبل از آنها شرایطشان را درک نمی کنند. نویسنده (که در داستان دارای نام مستعار پل بومر است) و دوستانش دائما شاهد مرگ نزدیکان و رفیقان خود هستند. ترس از مرگ در میانشان به حدی است که تنها دل خوشی برای آنان خوردن غذای زیاد و خواب راحت است. اعتراض به حاکمانی که فقط به فکر کشور گشایی هستند و به مرگ سربازان هیچ اهمیتی نمی دهند، در همه جای کتاب به چشم می خورد. این مسئله یک نمود بارز در کتاب دارد: آنجایی که سربازان بدون هیچ آموزش قبلی و فقط برای برتری نفری به جنگ فرستاده می شوند و مرگ، آنها را دسته دسته به کام خود می کشد. زیرا آنها حتی بلد نیستند هنگامی که دشمن باران آتش را بر سرشان می ریزد در جای مناسبی پناه بگیرند! لحظات سخت و غم انگیز جان دادن سرباز فرانسوی (او اولین کسی است که نویسنده در جنگ تن به تن می کشد) در جلو دیدگان پل بومر و احساس دردناک بی خیالی که یک روز بعد از مرگ آن سرباز به پل دست می دهد، جزء حقایقی است که تمام سربازان جنگ جهانی با آن دست به گریبان بوده اند. زیرا هنگامی که او به محل استقرار خودشان باز می گردد، می بیند که تک تیر اندازها مثل آب خوردن مشغول کشتن فرانسوی ها هستند و حتی سر این موضوع با هم مسابقه گذاشته اند! نویسنده حقیقت جنگ را این گونه بیان می کند که اگر انسانهای نسل آنها بعد از جنگ زنده بمانند، سرگردانی و مشکلات روحی سخت ترین مسایل آنها در ارتباط با زندگی روزمره است.

All Quiet On The Western Front

این کتاب فوق العاده، مورد استقبال عجیب مردم جهان قرار گرفت و فقط تا سال ۱۹۶۷ میلادی ۵/۳ میلیون  نسخه از این کتاب به فروش رسید.

اریش ماریا رمارک در قسمتی از کتابش جنگ را این گونه تعریف می کند:

/برای من جبهه جنگ چون گردابی مبهم و اسرار آمیز است. گر چه هنوز در آبهای ساکن و آرام غوطه ورم و  از دهانه آن بدورم، ولی حس می کنم که چرخش این گرداب آرام آرام، آن طور که نه می توانم مقاومت کنم و نه راه فراری داشته باشم، مرا به سوی دهانه خود می مکد./

منتظر زندگینامه اریش ماریا رمارک در پست بعدی باشید ...

+ نوشته شده در  2007/8/9   توسط محسن  | 

 

تمامی حقوق برای نشان افتخار و نویسنده آن محفوظ است و استفاده از مطالب وبلاگ تنها با ذکر منبع مجاز است.
برخی از مطالب این وبلاگ به خصوص خاطرات با اندکی تغییر و جابه جایی همراه است.
©2007 All rights reserved.