|
روز نوشت های محسن عالیشوندی
|
ای محتکر به ما تو جــفا می کنی مکن ظلم و ستم به خلق خدا می کنی مکن
اجناس را شــــبانه به انـــــــبار می بری آذوقه را به خانه خــــــــفا می کنی مکن
آتش به جــان مردم درمانـــــده می زنی هشدار زین عمل تو خطا می کنی مکن
این ثــــــروتی که می بری از راه احــتکار روزی رسد که خــــــرج دوا می کنی مکن
سیم و زرت اگر چه فزون می شود بدان در کام خلق زهر بــــــــــلا می کنی مکن
عاقـــــــــــل طمع به جیفه دنیا نمی کند ســنگین گناه خویش چرا می کنی مکن
مال حـــــرام را ز چه رو می خوری مخور این فعل زشت را به ریـــــا می کنی مکن
دشمن کمین گرفته به ما و تو زین عمل آبی به آســــــــــیاب سیاه می زنی مکن
نفرین به جان خویش چرا می خری مخر خود را چرا ز خـــــــلق جدا می کنی مکن
جان هــــــــزار کودک بیــــــــــــــمار زار را از راه احـــــــــتکار فـــــــــدا می کنی مکن
با اخـــــــــــتفا این هــــــمه آذوقه عاقبت ما را دچار قحط و غــــــــــلا می کنی مکن
روز جزا ز نامه اعـــــــــمال زشت خویش شــــرم از خدا و خلق خدا می کنی مکن
اینجا ابتدای کوچه.
اشک ها جاری است و مردم بر سر و صورتشان می کوبند. به پارچه های سیاهی خیره شده اند که مرگ عزیزشان را گواهی می دهند. انگار می خواهند بروند و پاره پاره شان کنند و بگویند : (( نه این حقیقت ندارد! )) همه رخت سیاه بر تن کرده و چشم هاشان از بارش اشک سرخ سرخ است. نوار قرآن روشن است و صدای دل انگیز عبدالباسط بر گریه ها و سکوت شب طنین می اندازد.
آری! این است گردش روزگار ...
اینجا صد متر پایین تر، انتهای کوچه.
قهقهه های بلند دل آسمان را می شکافد. همه منتظر آمدن عروس هستند. اینجا همه غرق در شادی با لباس های رنگارنگ و تمیز و موهای شانه کرده. اینجا فقط صدای موسیقی شادی به گوش می رسد و جیغ ها و کف زدن ها.
آری! این است گردش روزگار ...
فقط صد متر فاصله ...
یک عروسی ...
یک عزا ...
در یک شب ...