|
روز نوشت های محسن عالیشوندی
|

از کودکی آرزو داشتم که آخرین شب ماه شعبان به پشت بام بروم و ماه را با چشمان خودم ببینم. آرزو داشتم که ببینم ماه با نمایاندن خود ضیافت الهی را به ارمغان بیاورد. همیشه آرزو داشتم در ماه رمضان آن قدر خودم را به خدایم نزدیک کنم که بدی ها هزاران کیلومتر از من فاصله بگیرند. کوچکتر که بودم همیشه آرزو داشتم بتوانم یک روزه کامل بگیرم. مادرم می گفت : اگر کله گنجشکی هم بگیری خدا قبول می کند. اما کیست که نداند حتی کودک هم از فضایل روزه کامل باخبر است؟ قبل از افطار برای آن که هر چه زودتر هنگام اذان بشود لحظه شماری می کردم. بعضی وقتها با بچه های کوچه فوتبال بازی می کردیم تا زودتر لحظه موعود فرا رسد! انگار کنار دوستان ثانیه ها زودتر سپری می شوند.
با جان و دل گوش کنید. صدای پای رمضان به گوش می رسد. هر لحظه نزدیک و نزدیک تر ...
یعنی ممکن است امشب ماه را با چشمان خودم ببینم؟