|
روز نوشت های محسن عالیشوندی
|

دوست دارم در گوشه ای از سرزمین خدا و عشق کلبه ای داشته باشم. کلبه ای که در پناه سقف های پوشالی اش بتوانم سوز زمستان و عطش تابستان را تاب بیاورم. کلبه ای کوچک که محبت و عشق از آن به بی کران ها سرک بکشند. دوست دارم روی کلبه ام پلاکی برنجی نصب کنم که رویش نوشته باشد : "ورود به شرط بی ریایی" در محوطه اطراف کلبه ام فضایی دل انگیز داشته باشم که خورشید هر روز صبح پرتوهای پر احساسش را بر آن فرو ریزد و خروسی داشته باشم تا سحرگاهان ندای بیداری سر دهد. دوست دارم در دور دست ها کوه ها را ببینم که چه با وقار و با اقتدار سر به فلک کشیده اند. جلو خانه ام درختان تبریزی با نسیم ملایم به این سو و آن سو بروند. صدای پرطنین و پرشور مرغابی هایم بر وجودم طنین بیندازد. در هوایی که پر از بوی سبزه و چمن است بنشینم و به آسمان آبی پیش رویم بنگرم. روی علف ها دراز بکشم تا ساقه های با طراوتشان صورتم را نوازش کند. جاده ای در کنار کلبه ام داشته باشم که به رهگذرانش خوش آمد بگویم و در لذت خوردن یک استکان چای با آنان شریک شوم. و دوست دارم در کلبه ام وجود پروردگارم را حس کنم. آه که چه لذت بخش است !