|
روز نوشت های محسن عالیشوندی
|

خسته و کوفته ساعت ۳ بعد از ظهر همراه دوستم در ایستگاه اتوبوس منتظر تشریف فرمایی اتوبوس بودیم. ما دو روز در هفته یعنی دوشنبه ها و چهارشنبه ها از ساعت ۷ صبح تا ۳ بعد از ظهر در مدرسه کلاس داشتیم. دوره راهنمایی بود. من به دوستم گفتم : "من بلیط ندارم، تو داری یکی به من بدهی؟" آن روز من در مدرسه تمام پول هایم را خرج کرده بودم و حتی یک ریال هم در جیبم نداشتم تا بلیط بخرم و اگر هم داشتم بلیط فروشی باز نبود که بخواهم بخرم. گویا دوستم هم مشکل من را داشت و در جیبش فقط یک سکه ۲۵ تومانی پیدا می شد! به من گفت : "من ۲۵ تومان بیشتر ندارم. تو این را به یکی از کسانی که در ایستگاه منتظرند بده و یک بلیط بگیر. اگر آن شخص پول را در ازای بلیط از تو قبول کرد که آن وقت بلیط مال من است و تو بی بلیط می مانی. ولی اگر شانس بیاوری و طرف پولت را قبول نکند، در آن صورت بلیط مال تو و پول هم مال من! هر دو می توانیم به خانه برویم." من حرفش را قبول کردم و سکه را از او گرفتم. نزدیک فردی با لباس روحانی که در ایستگاه ایستاده بود رفتم و گفتم : "آقا ببخشید، شما بلیط اضافی دارید به من بدهید؟" ایشان هم دست در جیب خود کرده و یک بلیط به من داد و بعد من هر کاری کردم او پول را نگرفت. پیش دوستم برگشتم و سکه را به او داده و بلیط را در جیب پیراهنم گذاشتم. او گفت : "مثل این که نقشه ام گرفت. کجای کاری که من خودم هم الان چند روز است، همین طوری به خانه می روم. با همین یک سکه ۲۵ تومانی!"