|
روز نوشت های محسن عالیشوندی
|
ای محتکر به ما تو جــفا می کنی مکن ظلم و ستم به خلق خدا می کنی مکن
اجناس را شــــبانه به انـــــــبار می بری آذوقه را به خانه خــــــــفا می کنی مکن
آتش به جــان مردم درمانـــــده می زنی هشدار زین عمل تو خطا می کنی مکن
این ثــــــروتی که می بری از راه احــتکار روزی رسد که خــــــرج دوا می کنی مکن
سیم و زرت اگر چه فزون می شود بدان در کام خلق زهر بــــــــــلا می کنی مکن
عاقـــــــــــل طمع به جیفه دنیا نمی کند ســنگین گناه خویش چرا می کنی مکن
مال حـــــرام را ز چه رو می خوری مخور این فعل زشت را به ریـــــا می کنی مکن
دشمن کمین گرفته به ما و تو زین عمل آبی به آســــــــــیاب سیاه می زنی مکن
نفرین به جان خویش چرا می خری مخر خود را چرا ز خـــــــلق جدا می کنی مکن
جان هــــــــزار کودک بیــــــــــــــمار زار را از راه احـــــــــتکار فـــــــــدا می کنی مکن
با اخـــــــــــتفا این هــــــمه آذوقه عاقبت ما را دچار قحط و غــــــــــلا می کنی مکن
روز جزا ز نامه اعـــــــــمال زشت خویش شــــرم از خدا و خلق خدا می کنی مکن