|
روز نوشت های محسن عالیشوندی
|

نمی دانم چند سالم بود...۱۱...۱۲...شاید هم ۱۳...به هر حال آن موقع بود که در مدرسه موقعی که زنگ خانه خورد، دوستم از من ۱۵۰ تومان پول قرض خواست. نمی دانم پول هایش را چکار کرده بود ولی حتما پولی همراه نداشت. به او دادم و از او پرسیدم: چکار می خواهی بکنی؟ گفت: امروز پنجشنبه است. می خواهم بچه ها ... گل آقا بخرم، و گرنه تمام می شود. چیزی که مرا جذب کرد شور و اشتیاق و حرارتی بود که موقع صحبت کردن به خرج می داد. خیلی دوست داشتم بدانم که این مجله چیست که پسری به سن من را این طوری دیوانه خودش کرده تا از ترس این که مجله تمام شود حتی حاضر نباشد صبر کند تا آن را از دکه روزنامه فروشی کنار خانه شان بخرد. (چون دیوار به دیوار مدرسه ما یک لوازم التحریر بود که روزنامه و مجله هم می آورد) با او رفتم و وقتی مجله را خرید نگاهی به آن انداختم. امروز که فکر می کنم دقیقا یادم نیست که روی جلد مجله و داخل آن چه چیزی نوشته شده بود، اما هیچ گاه پوستری که در وسط آن بود را فراموش نمی کنم. کاریکاتور چهره علیرضا عصار اثر نیما جمالی که به خاطر آن یک جایزه هم برده بود که گمان می کنم جایزه دو سالانه کاریکاتور تهران بود. آن کاریکاتور خیلی زیبا بود و دست در دست بقیه مطالب مجله باعث شد که من به طنز و کاریکاتور علاقمند بشوم. از آن پس هر هفته پنج شنبه مجله بچه ها ... گل آقا را می خریدم و وقتی هم که بزرگتر شدم به سراغ ماهنامه رفتم. ولی اگر راستش را بخواهید من هنوز هم نمی توانم بچه ها ... گل آقا را رها کنم و گاهی اوقات خاطرات کودکی ام را با خواندن چند صفحه ای از آن زنده می کنم.
یاد و خاطره کیومرث صابری فومنی عزیز گرامی باد ...
