|
روز نوشت های محسن عالیشوندی
|
نگاهی به کتاب در جبهه غرب خبری نیست
*در جبهه غرب خبری نیست* نوشته اریش ماریا رمارک، یکی از شکوهمندترین داستانهایی است که در رابطه با جنگ جهانی اول نوشته شده است و فیلمی که از روی آن ساخته شد یکی از موفق ترین فیلم های تاریخ سینمای جهان است. این داستان مستقیما به نسلی از مردم آلمان اشاره دارد که زندگیشان را برای جنگ فنا کردند. انسانهایی که در اوج امید و شور جوانی به جبهه های جنگ فرا خوانده شدند و امیدشان به ناامیدی و شور و اشتیاق شان به غم و افسردگی و ترس از مرگ تبدیل شد. یکی از مهمترین نکاتی که در کتاب بیان شده فلاکت آن نسل از ژرمن هاست، که نه نسل بعد از آنها و نه نسل قبل از آنها شرایطشان را درک نمی کنند. نویسنده (که در داستان دارای نام مستعار پل بومر است) و دوستانش دائما شاهد مرگ نزدیکان و رفیقان خود هستند. ترس از مرگ در میانشان به حدی است که تنها دل خوشی برای آنان خوردن غذای زیاد و خواب راحت است. اعتراض به حاکمانی که فقط به فکر کشور گشایی هستند و به مرگ سربازان هیچ اهمیتی نمی دهند، در همه جای کتاب به چشم می خورد. این مسئله یک نمود بارز در کتاب دارد: آنجایی که سربازان بدون هیچ آموزش قبلی و فقط برای برتری نفری به جنگ فرستاده می شوند و مرگ، آنها را دسته دسته به کام خود می کشد. زیرا آنها حتی بلد نیستند هنگامی که دشمن باران آتش را بر سرشان می ریزد در جای مناسبی پناه بگیرند! لحظات سخت و غم انگیز جان دادن سرباز فرانسوی (او اولین کسی است که نویسنده در جنگ تن به تن می کشد) در جلو دیدگان پل بومر و احساس دردناک بی خیالی که یک روز بعد از مرگ آن سرباز به پل دست می دهد، جزء حقایقی است که تمام سربازان جنگ جهانی با آن دست به گریبان بوده اند. زیرا هنگامی که او به محل استقرار خودشان باز می گردد، می بیند که تک تیر اندازها مثل آب خوردن مشغول کشتن فرانسوی ها هستند و حتی سر این موضوع با هم مسابقه گذاشته اند! نویسنده حقیقت جنگ را این گونه بیان می کند که اگر انسانهای نسل آنها بعد از جنگ زنده بمانند، سرگردانی و مشکلات روحی سخت ترین مسایل آنها در ارتباط با زندگی روزمره است.

این کتاب فوق العاده، مورد استقبال عجیب مردم جهان قرار گرفت و فقط تا سال ۱۹۶۷ میلادی ۵/۳ میلیون نسخه از این کتاب به فروش رسید.
اریش ماریا رمارک در قسمتی از کتابش جنگ را این گونه تعریف می کند:
/برای من جبهه جنگ چون گردابی مبهم و اسرار آمیز است. گر چه هنوز در آبهای ساکن و آرام غوطه ورم و از دهانه آن بدورم، ولی حس می کنم که چرخش این گرداب آرام آرام، آن طور که نه می توانم مقاومت کنم و نه راه فراری داشته باشم، مرا به سوی دهانه خود می مکد./
منتظر زندگینامه اریش ماریا رمارک در پست بعدی باشید ...