|
روز نوشت های محسن عالیشوندی
|
اینجا ابتدای کوچه.
اشک ها جاری است و مردم بر سر و صورتشان می کوبند. به پارچه های سیاهی خیره شده اند که مرگ عزیزشان را گواهی می دهند. انگار می خواهند بروند و پاره پاره شان کنند و بگویند : (( نه این حقیقت ندارد! )) همه رخت سیاه بر تن کرده و چشم هاشان از بارش اشک سرخ سرخ است. نوار قرآن روشن است و صدای دل انگیز عبدالباسط بر گریه ها و سکوت شب طنین می اندازد.
آری! این است گردش روزگار ...
اینجا صد متر پایین تر، انتهای کوچه.
قهقهه های بلند دل آسمان را می شکافد. همه منتظر آمدن عروس هستند. اینجا همه غرق در شادی با لباس های رنگارنگ و تمیز و موهای شانه کرده. اینجا فقط صدای موسیقی شادی به گوش می رسد و جیغ ها و کف زدن ها.
آری! این است گردش روزگار ...
فقط صد متر فاصله ...
یک عروسی ...
یک عزا ...
در یک شب ...