بابا افضل کاشانی

باباافضل محمد مرقي کاشاني

با وجود بررسي هاي فراواني که محققان و تذکره نويسان درباره تاريخ تولد و وفات افضل الدين به عمل آوردند، متأسفانه تاريخ دقيق تولد و وفات زندگي وي تاکنون ناشناخته مانده است. اما آنچه از نظر محققان نزديک به يقين مي باشد اين است که حکيم در قرن ششم بدنيا آمده و در قرن هفتم بدرود حيات گفته است.

مدفن باباافضل در بلندترين نقطه منتهي اليه غرب روستاي مرق واقع است؛ اين دهکده در 42 کيلومتري شمال غربي کاشان قرار دارد. آرامگاه حکيم از بناهاي عهد مغولي است، در داخل اين بقعه دو قبر ديده مي شود که يکي مرقد افضل الدين و ديگري به نام پادشاه زنگ شهرت دارد. بنابر روايات، پادشاه زنگ هنگام سير و سياحت در برخورد با افضل الدين مجذوب و مريد وي شده و تا آخر عمر در خدمت بابا زيسته و پس از مرگ در جوار مرقد او دفن گرديده است.

اين حکيم بزرگوار پژوهشگري راستين در شيوه عرفان، حکيمي سزاوار در الهيات و شاعري شيرين گفتار در ادب پارسي است. انديشه هاي نو آيين او همچون آذرخشي بود که جهان فلسفه و عرفان را روشني بخشيد؛ آثار وي بطور کلي عبارتند از:

1. المفيد للمستفيد 

2. ساز و پيرايه شاهان پرمايه

3. منهاج المبين

4. مدارج الکمال

5. عرض نامه

6. جاودان نامه

7. راه انجام نامه

8. مبادي موجودات

9. ترجمه رساله نفس ارسطو

10. ترجمه رساله تفاحه ارسطو

11. زجرالنفس يا ترجمه ينبوع الحيات

12. مکاتيب و سوال و جواب با منتجب الدين هراسکاني، شمس الدين محمد دزواکوش، مجدالدين محمد بن عبيدالله و تاج الدين محمد نوشابادي

13. رساله چهار عنوان

14. منتخب کيمياي سعادت امام محمد غزالي.

از ديگر آثار او ظاهراً شرحي است بر فصوص الحکم تأليف محي الدين ابوعبدالله محمد بن علي معروف به ابن عربي، و ديگر تقرير کوچکي است به عربي به اسم آيات الصنعه في الکشف عن مطالب الهيئة سبعه يا آيات الابداع في الصنعه.

رباعيات او در عين سادگي و رواني، آکنده از صنايع شعري و بديعي و ضرب المثلهاي گوناگوني است که در گفتگوهاي توده پارسي گويان کاربرد داشته است. 

منبع: Farhangsara.com

بدیع الزمان فروزانفر

فروزانفر

محمد حسين، بديع الزمان فروزانفر، فرزند شيخ علي بشرويه اي خراساني، در سال 1278 خورشيدي در بشرويه متولد شد. مقدمات علوم را در زادگاه خويش فرا گرفت و آنگاه براي تحقيق و تتبع در شعر و ادب و منطق و حکمت به مشهـد رفت و در محضر اديب نيشابوري به تکميل معلومات خويش پرداخت.

در سال 1306 به تهران مسافرت کرد و از سال 1307 بتدريس در دانشکده حقوق و دارالمعلمين مرکزي گماشته شد. در سال 1314 خورشيدي کرسي ادبيات فارسي دانشگاه تهران بوي محول گرديد.

او مدتها علاوه بر استادي دانشکده ادبيات، رياست دانشکده الهيات و علوم و معارف اسلامي را بعهده داشت و از اعضاي پيوسته فرهنگستان ايران بود.

از آثار مهم او مي توان: تصحيح معارف بهاءولد، تصحيح فيه ما فيه، سخن و سخنوران، فرهنگ تازي به فارسي، ماخذ قصص مثنوي و تصحيح ديوان شمس تبريزي را نام برد.

منبع: Farhangsara.com

ابوالفضل بیهقی

ابوالفضل محمد بيهقي

به سال 385 ه. ق در ده حارث آباد بيهق(سبزوار قديم) كودكي به جهان آمد كه نامش را ابوالفضل محمد نهادند. پدر كه حسين ناميده مي‏شد، كودك را به سالهاي نخستين در قصبه بيهق و سپس، در شهر نيشابور به دانش‏اندوزي گماشت. ابوالفضل كه از دريافت و هوشمندي ويژه‏اي برخوردار بود و به كار نويسندگي عشق مي‏ورزيد، در جواني از نشابور به غزنين رفته (حدود 412 هـ.ق)، جذب كار ديواني گرديد و با شايستگي و استعدادي كه داشت به زودي به دستياري خواجه ابونصر مشكان گزيده شد كه صاحب ديوان رسالت محمود غزنوي بود و خود از دبيران نام ‏آور روزگار. اين استاد تا هنگام مرگ لحظه ‏اي بيهقي را از خود جدا نساخت و چندان گرامي و نزديكش مي‏داشت كه حتي نهفته ‏ترين اسرار دستگاه غزنويان را نيز با وي در ميان مي‏نهاد، و اين خود بعدها كارمايه گرانبهايي براي تاريخ بيهقي گرديد، چنانكه رويدادهايي را كه خود شاهد و ناظر نبوده از قول استاد فرزانه خويش نقل كرده كه پيوسته «در ميان كار» بوده است و در درستي و خرد بي‏همتا.

پس از محمود، بيهقي در پادشاهي كوتاه مدت امير محمد (پسر كهتر محمود) دبير ديوان رسالت بود و شاهد دولت مستعجل وي؛ و آنگاه كه ستاره اقبال مسعود درخشيدن گرفت، نظاره ‏گر لحظه به لحظه اوج و فرود زندگاني او بود، و هم از اين تماشاي عبرت انگيز است كه تاريخ خويش را چونان روزشمار زندگي اين پادشاه و آيينه تمام نماي دوران وي فراهم آورده است. پس از در گذشت بونصر مشكان (431 هـ.ق) سلطان مسعود، بيهقي را براي جانشين استاد از هر جهت شايسته ولي«سخت جوان» دانسته ــ هر چند كه وي در اين هنگام چهل و شش ساله بوده است ـــ از اين رو بو سهل زوزني سالخورده را جايگزين آن آزادمرد كرد و بيهقي را بر شغل پيشين نگاه داشت. ناخشنودي بيهقي از همكاري با اين رئيس بدنهاد، در كتاب وي منعكس است، تا آنجا كه تصميم به استعفا گرفته است، ولي سلطان مسعود او را به پشتيباني خود دلگرم كرده و به ادامه كار واداشته است.

پس از كشته شدن مسعود (432 هـ.ق) بيهقي همچون ميراثي گرانبها، پيرايه دستگاه پادشاهي فرزند وي (مودود) گرديد، و پس از آنكه نوبت فرمانروايي به عبدالرشيد ـ پسر ديگري از محمود غزنوي ـ رسيد، بيهقي چندان در كوره روزگار گداخته شده بود كه در خور شغل خطير صاحبديواني رسالت گردد. اما ديري نپاييد كه در اثر مخالفت و سخن چيني‏هاي غلام فرومايه ولي كشيده‏ اي از آن سلطان، از كار بر كنار گرديد، و سلطان دست اين غلام را در بازداشت بيهقي و غارت خانه وي باز گذارد. بيهقي سر گذشت دردناك اين دوره از زندگي خود را در تاريخ مفصل خود آورده بوده است كه اين بخش از نوشته ‏هاي وي جزو قسمتهاي از دست رفته كتاب است، ولي خوشبختانه عوفي در فصل نوزدهم از باب سوم «جوامع الحكايات» اين داستان را نقل {به معنا} كرده است:

هنگامي كه سلطان عبدالرشيد غزنوي، به دست غلامي از غلامان شورشي (طغرل كافر نعمت) كشته شد (444 هـ.ق) با دگرگون شدن اوضاع، بيهقي از زندان رهايي يافت، ولي با آنكه زمان چيرگي غلام به حكومت رسيده، پنجاه روزي بيش نپاييده و به قول صاحب «تاريخ بيهق» بار ديگر «ملكبا محموديان افتاد»، بيهقي ديگر به پذيرفتن شغل و مقام درباري گردن ننهاد و كنج عافيت گزيد و گوشه‏ گيري اختيار كرد.

زمان تأليف كتاب

بيهقي كه ديگر به روزگار پيري و فرسودگي رسيده و در زندگي خود و پيرامونيان خويش فراز و نشيبهاي بسيار ديده بود، زمان را براي گردآوري و تنظيم يادداشتهاي خود مناسب يافته و از سال 448 هـ .ق به تأليف تاريخ پردازش خود پرداخت و به سال 451 اين كار را به انجام رسانيد، يعني اندكي پس از درگذشت فرخزاد بن مسعود و آغاز پادشاهي سلطان ابراهيم بن مسعود(جلـ 451، ف 492).

مرگ بيهقي

بيهقي هشتاد و پنج سال زيسته و به تصريح ابوالحسن بيهقي در«تاريخ بيهق» به سال 470 هـ.ق در گذشته است و به اين ترتيب نوزده سال پس از اتمام تاريخ خويش زنده بوده و هرگاه به اطلاعات تازه اي در زمينه كار خود دسترسي مي‏يافته، آن را به متن كتاب مي‏افزوده است.

نام كتاب

كتابي كه امروز به نام «تاريخ بيهقي» مي‏شناسيم، در آغاز «تاريخ ناصري» خوانده مي‏شده است به دو احتمال: نخست به اعتبار لقب سبكتگين(پدر محمود غزنوي) كه ناصرالدين است و اين كتاب تاريخ خاندان و فرزندان و فرزندزادگان وي بوده، و ديگر لقب سلطان مسعود كه «ناصرالدين الله» بوده است. به هر حال كتاب به نامهاي ديگري نيز ناميده مي‏شده، از اين قرار:

تاريخ آل ناصر، تاريخ آل سبكتگين، جامع التواريخ، جامع في تاريخ سبكتگين و سرانجام تاريخ بيهقي، كه گويا بر اثر بي‏ توجهي به نام اصلي آن (تاريخ ناصري) به اين نامها شهرت پيدا كرده بوده است. بخش موجود تاريخ بيهقي را «تاريخ مسعودي» نيز مي‏خوانند از جهت آنكه تنها رويدادهاي دوره پادشاهي مسعود را در بر دارد.

منبع: Farhangsara.com

خاقانی


خاقانی شروانی ، شاعر دیر آشنا

اگر تا میانه سده ششم هجری ( دیگر ستایی ) را یکی از عمده ترین موضوعات و محورهای شعر فارسی بدانیم ، در شعر افضل الدین بدیل خاقانی ناگهانی ( خودستایی ) و آوازه جویی نیز پیدا می شود و با تاثر از نوعی واخوردگی و آنچه در روانکاوی امروزه به آن ( عقده حقارت ) می گویند ، حتی جای دیگر ستایی را نیز می گیرد . سرگذشت کودکی و جوانی و شهر و دیار و اجتماع خاقانی معلوم می دارد که گویی از چنین عقده ای هم پاک به دور نبوده است .

ایام کودکی و نوجوانی وی را می توان با دهه های سوم و چهارم از سده ششم هجری مصادف دانست . تولدش در شروان بود ، پدرش پیشه درودگری داشت و مادرش کنیزکی عیسوی مذهب و از نژاد ترسایان بود که بعد هذ اسلام آورد . چنین مادر و پدر گمنامی در چنان محیطی که در آن برتری افراد با نژاد و خواسته و پیشه سنجیده می شد ، نمی توانست برای شاعر آوازه جوی شروان ، که بعدها می خواهد در میان بزرگان شهر سری در بیاورد ، نام و آوازه ای شمرده شود .

در آن سالها ، که افضل الدین بدیل در خانه علی نجار پرورش می یافت ، شروان شهری کوچک بود که شاهان محلی آن ولایت را شروانشاهان می خواندند و شاعر جوان شروان ، که در آغاز ( حقایقی ) تخلص می کرد ، پس از رسیدن به خدمت خاقان منوجهر ، پادشاه شروان تخلص خاقانی برخود نهاد . غرور ذاتی کودک و طبع بلند وی سبب شد که سر به دکان نجاری فرود نیاورد و به دلیل همین ناخرسندی از پیشه پدری که هرگز نتوانسته است آن را در شعر خود نشان ندهد ، بود که دوردگرزاده شروان ، که طبع خویش ذوقی و استعدادی می دید ، به آموختن روی آورد و در فراگیری دانشهای روزگار خود به فارسی و عربی کوششی درخور نشان داد .

ابتدا در نزد عم و پسر عم خود انواع علوم ادبی را فرا گرفت و سپس از خدمت ابوالعلای گنجوی ، شاعر بزرگ آن روزگار ، فنون شاعری را آموخت و به دربار شروانشاهان اختصاص یافت . اما پس از چندی از خدمت آنان ملول شد و آرزوی دیدار استادان خراسان و شاعران عراق در وجودش قوت گرفت و قصاید چندی در اشتیاق دیدار خراسان سرود و بار سفر بربست و به ری رفت .از بد روزگار بیمار شد و در همان جا هم خبر حمله غزان به خراسان به وی رسید و او را از ادامه سفر بازداشت و بازگشت به حیسگاه شروان مجبور ساخت .

روح نا آرام خاقانی نتوانست بودن در شروان را برتابد ، به ویژه که از شروانشاهان و همشهریان قدر ناشناس خود نیز ناخرسند بود . پس ، به قصد سفر حج ، بار بربست و در وصف مکه و مدینه چکامه های بلند و پر مغزی سرود و در راه بازگشت ، در بغداد به خدمت خلیفه عباسی رسید و گویا خلیفه شغل دبیری بغداد را بدو داد که نپذیرفت . در ادامه همین سفر بود که سر راه کاخ فرو پاشیده مداین را دید و آن قصیده پر درد و عبرت انگیز خود را در وصف ان بنای تاریخی و پرسابقه ، که در روزگار وی آشیانه کلاغان و نشیمن بومان شده بود سرود .

خاقانی ، سر راه خود ، در اصفهان که در آن روزگار مرکز شعر و ادب و فرهنگ عراق عجم بود ، چکامه ای در وصف آن شهر سرود و از هجویه ای که مجیر الدین بیلقانی ، شاعر همولایتی او سروده و به وی نسبت داده بود پوزش خواست و بدین وسیله زنگ کدورتی را که رجال اصفهان از خاقانی در دل داشتند ، فرو شست . حاصل این سفر زیارتی ، سیاحتی برای خاقانی منظومه معروف تحفه العراقین اوست که شاید بتوان آن را کهن ترین و مهم ترین سفر نامه منظوم حج در زبان فارسی دانست .

پس از بازگشت از این سفر میان او و شروانشاهان کدورتی پیش آمد که شاید بدگویی سخن چینان در پدید آمدن آن بی تاثیر نبود . کار به حبس خاقانی کشید و نزدیک به سالی شاعر بلند طبع و پر غرور شروان در زندان چشم به روشنایی صبح دوخت . حاصل این ایام برای وی چندین چکامه صمیمانه و شیوا بود که جزو بهترین و موثرترین اشعار خاقانی و در زمره گویاترین حبسیات زبان فارسی است .

خاقانی ، پس ار رهایی از زندان ، بار دیگر در حدود سال 569 به سفر حج رفت و در بازگشت به شروان ، به سال 571 فرزندش رشید الدین را ، که کم از بیست سال داشت ، از دست داد و در سوگ او چندین چکامه موثر به قلم آورد . خاقانی بعد از این مصیبت گوشه ای گرفت و واپسین سالهای عمر خود را در تبریز گذراند و هم در آن شهر به سال 595 در گذشت . قبر او هم اکنون در مقبره الشعرای سرخاب تبریز زیارتگاه ادیبان و صاحبدلان است .

منبع: IBCpars.net

دقیقی توسی

ابومنصور محمد بن احمد دقيقي، از شاعران نامي دوره ساماني است. دقيقي که بگفته بعضي اهل طوس است، در عصر منصور بن نوح و پسرش نوح بن منصور ساماني ميزيست و با امراء چغانيان نيز که دست نشانده سامانيان بودند ارتباط داشت. 

دقيقي از جمله شاعراني است که قبل از فردوسي در صدد نظم شاهنامه برآمد، اما از شاهنامه او جز هزار بيت که در وقايع عهد گشتاسب و ظهور زرتشت و بهمان وزن شاهنامه است چيزي باقي نمانده؛ و آنرا نيز فردوسي بمناسبت خوابي که ديده است بخواهش دقيقي در شاهنامه خويش نقل کرده است. ابيات دقيقي، رواني و استحکام اشعار فردوسي را ندارد و با شاهنامه استاد طوس چندان در خور مقايسه نيست.

 

چنانکه از گفته فردوسي بر مي آيد، دقيقي فرصت بپايان رسانيدن شاهنامه را نيافته است و در جواني بدست بنده اي کشته شده است.  بجز اين هزار بيت شاهنامه، دقيقي اشعار ديگري هم از نوع قصيده و غزل داشته که جز مقدار کمي از آن باقي نمانده است.

 

از دو بيت زير که جزء يکي از غزلهاي اوست چنين بر مي آيد که وي آئين زردشتي داشته است:

 

دقيقي چاره خصلت بر گزيده ست

بگيتي از همه خوبي و زشتي

لب ياقوت رنگ و ناله چنگ

مي چون زنگ و کيش زردهشتي

 

و در طي داستان گشتاسب و ظهور زرتشت هم که نظم کرده است، علاقه او بدين زرتشتي آشکار است. قطعات و غزليات مختصري که از او باقي مانده است، محکم و متين است و پيداست که با وجود جواني شاعري استاد بوده است.

 

دقيقي در سال 367 هجري قمري در جواني بدست غلامي بقتل رسيد.

منبع: Farhangsara.com

پرویز ناتل خانلری

روز شمار زندگي دکتر پرويز ناتـل خانلري

* پرويز ناتـل خانلري که پدرش اهل ناتـل نور مازندران و از کارمندان وزارت خارجه بود در سال 1292 شمسي در تهران متولد شد. تحصيلات را در دانشکده ادبيات تهران تا درجه دکترا به اتمام رسانيد و پس از پايان خدمت وظيفه در دانشگاه تهران به تدريس پراخت.

* دکتر خانلري از نوجواني به نوشتن مقاله و سرودن شعر علاقه داشت و نخستين مقاله را در سال 1309 در روزنامه اقدام نوشت و در سال 1310 (دختر سروان) را از فرانسه ترجمه کرد و همچنين نامه ( به شاعري جوان ) از آثار او مي باشد.

 * دکتر خانلري در سال 1320 با خانم زهرا کيا همدرس خود ازدواج کرد که حاصل آن يک دختر و يک پسر بودند که متاسفانه پسرش ( آرمان ) در جواني درگذشت و استاد و همسرش را براي هميشه داغدار ساخت. 

* دکتر خانلري در سال 1327 به پاريس رفت و به مطالعه و تحقيق پرداخت و همواره کرسي دانشگاهي خود را که تاريخ زبان فارسي بود حفظ مي کرد.

* مهمترين کار دکتر خانلري انتشار مجله ادبي سخن بود که مدت 35 سال آن را بطور مدام منتشر کرد و نويسندگان بزرگ معاصر با او همکاري داشتند. با همفکري دکتر صفا به بهترين کتاب کودکان و داستان هاي سال جايزه داده مي شد.

* دکتر خانلري سالها معاون وزارت کشور و مدتي وزير آموزش و پرورش و چهار دوره سناتور انتصابي مازندران بود. مشاغل جنبي زياد داشت، از قبيل دبير کلي بنياد فرهنگ ايران، مدير کل سازمان پيکار با بيسوادي - رياست فرهنگستان هنر و ادب ايران - پژوهشکده فرهنگ ايران - همکاري با موًسسه فرانکلين. 

* دکتر خانلري اشعار ارزنده اي دارد که نمونه آن شعر ( عقاب ) مي باشد که به يادگار مانده است.

* دکتر خانلري که تا آخرين روز سقوط رژيم سناتور انتصابي بود، بعد از انقلاب به زندان افتاد و 120 روز در زندان به سر برد و نام او را جزو غارتگران دوره طاغوت اعلام داشتند.  بعد از آزادي از زندان در اول شهريور 1369 در حالي که از بيماري و نداري رنج مي کشيد در 77 سالگي فوت کرد. در خارج از کشور از او تجليل زيادي شد. روزنامه ها و رسانه هاي گروهي خدمات ارزنده دکتر خانلري به زبان فارسي و فرهنگ ايران را ستودند.

* زهرا خانلري ( کيا ) فارغ التحصيل از دانشکده ادبيات مي باشد. اولين اثر او ( پرويز و پروين ) است. رساله دکتراي خود را تحت عنوان ( سبک ادبي کتاب هاي تاريخي ايران ) نوشته است که زير نظر استاد ملک الشعراي بهار بود. مدتي در يکي از دانشگاههاي فرانسه ادبيات تدريس مي کرد. شش ماه بعد از فوت دکتر خانلري همسرش درگذشت.

منبع: Farhangsara.com

رهی معیری

محمد حسن رهي معيري متخلص به رهي مدتي پس از وفات پدر خود محمد حسن خان معيري که در کار ديواني بود به هنر و شعر توجه و علاقه تمام داشت؛ در تاريخ دهم ارديبهشت 1288 خورشيدي در اواخر حکومت احمد شاه قاجار ديده به جهان گشود. رهي دوران کودکي خويش را در دامان مادر که نقش پدر را نيز بر عهده داشت رشد کرد؛ او که آموزشهاي مقدماتي و آشنايي ابتدايي با هنر را از مادر آموخته بود و تلمذ کرده بود به مدرسه رفت و ضمن تحصيل، موسيقي و نقاشي را که پيش از اين زمينه هاي آنها از جانب مادر در او فراهم شده بود، فرا گرفت. او از همان دوران نوجواني دل به شعر و سرود سپرد؛ و علاقه وافري نسبت به اشعار شعراي متقدم ايران چون سعدي، حافظ، ملاي روم و عراقي پيدا کرد.

رهي پس از پايان تحصيلات دبيرستاني به استخدام دولت درآمد و در مشاغل چندي انجام وظيفه کرد. او در دهه 20 از اوايل شعر و ترانه سرايي خود به انجمن ادبي حکيم نظامي که جلسات و نشست هاي آن با حضور مديريت مرحوم وحيد دستگردي، مدير مجله ارمغان که انتشارات آن تا سال 1350 ادامه داشت، تشکيل ميشد، رفت و آمد مي کرد و بعدها از اعضاي سخت کوش و فعال آن انجمن گرديد.

رهي که اشعار و ترانه هايش در بيشتر جرايد و مجلات آن ايام چاپ و منتشر مي شد، مورد توجه آهنگسازان و نوازندگان و خوانندگان پر آوازه دهه بيست و سالهاي بعد قرار گرفت، که در نتيجه آقايان زنده ياد مرتضي محجوبي، علينقي وزيري و روح الله خالقي و عده ديگري از مصنفين روي ترانه هاي او آهنگهايي خلق و اجرا کردند. که اين امر بر آوازه و شهرت او افزود و ترانه هاي او که بر صفحه ضبط شده بود، نام او را به آنسوي مرزهاي افغانستان، تاجيکستان و هندوستان برد. شعر و ترانه خزان که با صداي زنده ياد جواد بديع زاده خوانده شده بود، بر روي صفحه ضبط و پخش گرديد. رهي در سالهاي دهه سي که چون دستي قوي در نوشتن نظم طنز و فکاهيات نيز داشت، اشعار طنزآلود و پر نيش و نوش انتقادي سياسي و اجتماعي خود را با نامها و امضاهاي راغچه و شاه پريون و چند اسم مستعار ديگر در روزنامه هاي توفيق و بابا شمل و ساير جرايد به مناسبت ها و ضرورتهاي مختلف چاپ و منتشر مي کرد که مورد توجه و استقبال روزنامه ها و طنز پردازان معاصر و مردم قرار گرفت. رهي در سال 1336 خورشيدي در معيت جمعي از اديبان و صاحبان جرايد به ترکيه دعوت شد که مدت يک ماه در آن کشور بود. در سال 1337 به دعوت اتحاد جماهير شوروي براي شرکت در جشن چهلمين سالگرد انقلاب سوسياليستي اکتبر به آن کشور رفت. در سال 1338 به ايتاليا و فرانسه رفت و مدت زماني در آنجا اقامت نمود. در مهرماه 1341 به دعوت حکومت وقت افغانستان براي شرکت در نهصدمين سال وفات خواجه عبدالله انصاري به کابل عزيمت کرد؛ او مجدداً در سال 1346 که آخرين سفر فرهنگي و هنري او بود، براي شرکت در جشن سالگرد افغانستان به آنجا رفت و مورد استقبال دکتر محمد خليلي و جمعي ديگر قرار گرفت.

او در سال 1346 به سرطان مبتلا شد و براي مداوا به لندن رفت، اما مداوا مؤثر واقع نشد و در 24 آبان ماه 1347 خورشيدي از دنيا رفت. مردم پيکرش را که در مسجد سپهسالار به امانت نهاده شده بود، طي مراسم باشکوهي به گورستان ظهير الدوله تجريش مشايعت کردند و در آنجا به خاک سپرده شد.

ياد و خاطرش گرامي باد.

تصانيف زير بر اساس اشعار اين شاعر تنظيم شده اند:

من از روز ازل دیوانه بودم                                    با صداي زنده ياد استاد بنان

من بی دل ساقی                                           با صداي زنده ياد استاد بنان

نوای نی                                                       با صداي زنده ياد استاد بنان

دیدی ای مه                                                  با صداي زنده ياد استاد بنان

مرغ حق                                                       با صداي زنده ياد استاد بنان

شد خزان گلشن آشنایی                                  با صداي زنده ياد جواد بديع زاده

یاد ایامی                                                      با صداي محمدرضا شجريان

منبع: Farhangsara.com

خواجوی کرمانی

در سال ٦٨٩ هجری قمری کمال‌الدين ابوالعطا محمد بن علی متخلص به خواجوی کرمانی شاعر برجسته‌ی ايرانی به دنيا آمد. وی فضايل مقدماتی را در کرمان کسب کرد و سپس راهی شيراز شد و از محضر پرفيض علمای آن ديار توشه‌ها اندوخت. او چندی نيز در اصفهان رحل اقامت افکند. خواجو در سال ٧٥٣ هجری وفات يافت و در شيراز مدفون گرديد. وی را در جوار دروازه قرآن شيراز بر دامنه‌ی کوه الله‌اکبر دفن کرده‌اند.


اشعار عارفانه‌ی خواجو بسيار زيبا و گاه حيرت‌انگيزند. او در اشعار خود معانی عرفانی زيبا را به همراه تصاوير ناب ارايه می‌کند. خواجوی کرمانی درمثنوی از نظامی پيروی می‌کند ولی روان‌تر از او می‌سرايد. مثنوی همای و همايون، منظومه‌ی گل و نوروز، کمال نامه، روضة الانوار و گوهر نامه عناوين مهم‌ترين آثار اويند.

برخی از آثار او حتی مورد اقبال شاعران بنامی چون حافظ قرار گرفته است، چنان‌که بيش از ١٢٠ غزل حافظ با استقبال از آثار خواجو سروده شده است. وی در سرودن غزل، قصيده و مثنوی توانايی داشته اما به جهت اين‌که در فاصله‌ی زمانی زندگی دو شاعر گران‌قدر يعنی سعدی و حافظ، می‌زيسته تقريباً گمنام واقع شده و مقام شاعری وی چنان‌که بايد شناخته نشده است.


درد محبت

درد محبت، درمان ندارد
راه مودت، پايان ندارد

از جان شيرين ممکن بود صبر
اما ز جانان امکان ندارد

آن را که در جان عشقی نباشد
دل بر کن از وی کو جان ندارد

ذوق فقيران خاقان نيابد
عيش گدايان سلطان ندارد

ای دل ز دلبر پنهان چه داری
دردی که جز او درمان ندارد

بايد که هر کو بيمار باشد
درد از طبيبان پنهان ندارد

در دين خواجو مؤمن نباشد
هر کو به کفرش ايمان ندارد



در عالم وحدت

مرغ جان را هر دو عالم آشيانی بيش نيست
حاصلم زين قرص زرين نيم نانی بيش نيست

از نعيم روضه‌ی رضوان غرض دانی که چيست
وصل جانان، ورنه جنت بوستانی بيش نيست

گفتم از خاک درش سر بر ندارم بنده‌وار
باز می‌گويم سری بر آستانی بيش نيست

آن‌چنان در عالم وحدت نشان گم کرده‌ام
کز وجودم اين‌که می‌بينی نشانی بيش نيست

چند گويم هر نفس کاهم ز گردون درگذشت
کاسمان از آتش آهم دخانی بيش نيست

گفتمش چشمت به مستی خون جانم ريخت گفت
گر چه خون‌خوارست آخر ناتوانی بيش نيست

گر به جان قانع شود در پايش افشانم روان
کان‌چه در دستست حالی نيم جانی بيش نيست

يک زمان خواجو حضور دوستان فرصت شمار
زان‌که از دور زمان فرصت زمانی بيش نيست

منبع: TakDownload.ir

سهراب سپهری

سهراب سپهری نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در کاشان متولد شد.

خود سهراب میگوید :مادرم میداند که من روز چهاردهم مهر به دنیاآمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صدای اذان را میشندیده است…
پدر سهراب، اسدالله سپهری، کارمند اداره پست و تلگراف کاشان، اهل ذوق و هنر.وقتی سهراب خردسال بود، پدر به بیماری فلج مبتلا شد.کوچک بودم که پدرم بیمار شد و تا پایان زندگیبیمار ماند. پدرم تلگرافچی بود. در طراحی دست داشت. خوش خط بود. تارمینواخت. او مرا به نقاشی عادت داد…
درگذشت پدر در سال 1341
محل تولد سهراب باغ بزرگی در محله دروازه عطا بود.سهراب از محل تولدش چنین میگوید :خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. برای یادگرفتن، وسعت خوبی بود. خانه ما همسایه صحرا بود . تمام رویاهایمبه بیابان راه داشت…

سال 1312، ورود به دبستان خیام (مدرس) کاشان.مدرسه، خوابهای مرا قیچی کرده بود . نماز مراشکسته بود . مدرسه، عروسک مرا رنجانده بود . روز ورود، یادم نخواهد رفت : مرا از میان بازیهایم ربودند و به کابوس مدرسه بردند . خودم را تنها دیدمو غریب … از آن پس و هربار دلهره بود که به جای من راهی مدرسه میشد
در دبستان، ما را برای نماز به مسجد میبردند. روزی در مسجد بستهبود . بقال سر گذر گفت : نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدانزدیکتر باشید.مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها مذهبی ماندم.بی آنکه خدایی داشته باشم …
سهراب از معلم کلاس اولش چنین میگوید :آدمی بی رویا بود. پیدا بود که زنجره را نمیفهمد. در پیش او خیالات من چروک میخورد
خرداد سال 1319 ، پایان دوره شش ساله ابتدایی.دبستان را که تمام کردم، تابستان را در کارخانهریسندگی کاشان کار گرفتم. یکی دو ماه کارگر کارخانه شدم . نمیدانم تابستانچه سالی، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زیانها رساند . من مامور مبارزه باملخ در یکی از آبادیها شدم. راستش، حتی برای کشتن یک ملخ نقشه نکشیدم. اگرمحصول را میخوردند، پیدا بود که گرسنه اند. وقتی میان مزارع راه میرفتم،سعی میکردم پا روی ملخها نگذارم….
مهرماه همان سال، آغاز تحصیل در دوره متوسطه در دبیرستان پهلوی کاشان.در دبیرستان، نقاشی کار جدی تری شد. زنگ نقاشی، نقطه روشنی در تاریکی هفته بود…
سال 1322، پس از پایان دوره اول متوسطه، به تهران آمد و در دانشسرای مقدماتی شبانه روزی تهران ثبت نام کرد.در چنین شهری [کاشان]، ما به آگاهی نمیرسیدیم. اهل سنجش نمیشدیم. در حساسیت خود شناور بودیم. دل میباختیم. شیفته میشدیمو آنچه میاندوختیم، پیروزی تجربه بود. آمدم تهران و رفتم دانشسرایمقدماتی. به شهر بزرگی آمده بودم. اما امکان رشد چندان نبود…
آذرماه سال 1325 به پیشنهاد مشفق کاشانی (عباس کی منش متولد 1304) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) کاشان استخدام شد.شعرهای مشفق را خوانده بودم ولی خودش را ندیدهبودم. مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن کشید. الفبای شاعری را او به منآموخت…

سال 1326 و در سن نوزده سالگی، منظومه ای عاشقانه و لطیف از سهراب، با نام “در کنار چمن یا آرامگاه عشق” در 26 صفحه منتشر شد.دل به کف عشق هر آنکس سپرد
جان به در از وادی محنت نبرد
زندگی افسانه محنت فزاست
زندگی یک بی سر و ته ماجراست
غیر غم و محنت و اندوه و رنج
نیست در این کهنه سرای سپنج
مشفق کاشانی مقدمه کوتاهی در این کتاب نوشته است.سهراب بعدها، هیچگاه از این سروده ها یاد نمیکرد.

سال 1327، هنگامی که سهراب در تپه های اطراف قمصر مشغول نقاشی بود، بامنصور شیبانی که در آن سالها دانشجوی نقاشی دانشکده هنرهای زیبا بود، آشناشد. این برخورد، سهراب را دگرگون کرد.
آنروز، شیبانی چیرها گفت. از هنر حرفها زد. ونگوگ را نشان داد. من در گیجی دلپذیری بودم. هرچه میشنیدم، تازه بود و هرچهمیدیدم غرابت داشت.شب که به خانه بر میگشتم، من آدمی دیگر بودم. طعم یک استحاله را تا انتهای خواب در دهان داشتم…

شهریور ماه همان سال، استعفا از اداره فرهنگ کاشان.مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصیل در دانشکده هنرهای زیبا در رشته نقاشی به تهران میاید.در خلال این سالها، سهراب بارها به دیدار نیما یوشیج میرفت.
در سال 1330 مجموعه شعر “مرگ رنگ” منتشر گردید. برخی از اشعار موجود در این مجموعه بعدها با تغییراتی در “هشت کتاب” تجدید چاپ شد.بخشهایی حذف شده از ” مرگ رنگ ” :
جهان آسوده خوابیده است،
فروبسته است وحشت در به روی هر تکان، هر بانگ
چنان که من به روی خویش
سال 1332، پایان دوره نقاشی دانشکده هنرهای زیبا و دریافت مدرک لیسانس و دریافت مدال درجه اول فرهنگ از شاه.
در کاخ مرمر شاه از او پرسید : به نظر شما نقاشی های این اتاق خوب است ؟
سهراب جواب داد : خیر قربان
و شاه زیر لب گفت : خودم حدس میزدم. …
اواخر سال 1332، دومین مجموعه شعر سهراب با عنوان “زندگی خوابها” با طراحی جلد خود او و با کاغذی ارزان قیمت در 63 صفحه منتشر شد.
در مردادماه 1336 از راه زمینی به پاریس و لندن جهت نام نویسی در مدرسه هنرهای زیبای پاریس در رشته لیتوگرافی سفر میکند.
در همین سال، شخصی علاقه مند به نقاشیهای سهراب، همه تابلوهایش را یکجا خرید تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود.مرداد این سال، سهراب به توکیو سفر میکند و درآنجا فنون حکاکی روی چوب را میاموزد.
سهراب در یادداشتهای سفر ژاپن چنین مینویسد :از پدرم نامه ای داشتم. در آن اشاره ای به حالخودش و دیگر پیوندان و آنگاه سخن از زیبایی خانه نو و ایوان پهن آن وروزهای روشن و آفتابی تهران و سرانجام آرزوی پیشرفت من در هنر.

و اندوهی چه گران رو کرد : نکند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم

تیرماه سال 1341، فوت پدر سهراب
وقتی که پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند.حضور فاجعه، آنی دنیا را تلطیف کرده بود. فاجعه آن طرف سکه بود وگرنه منمیدانستم و میدانم که پاسبانها شاعر نیستند. در تاریکی آنقدر مانده ام کهاز روشنی حرف بزنم
فروردین سال 1343، سفر به هند و دیدار از دهلی و کشمیر و در راه بازگشت درپاکستان، بازدید از لاهور و پیشاور و در افغانستان، بازدید از کابل.در آبانماه این سال، پس از بازگشت به ایران طراحی صحنه یک نمایش به کارگردانی خانم خجسته کیا را انجام داد.منظومه “صدای پای آب” در تابستان همین سال در روستای چنار آفریده میشود.
سال 1358، آغاز ناراحتی جسمی و آشکار شدن علائم سرطان خون.دیماه همان سال جهت درمان به انگلستان سفر میکند و اسفندماه به ایران باز میگردد.
سال 1359… اول اردیبهشت… ساعت 6 بعد ازظهر، بیمارستان پارس تهرانفردای آن روز با همراهی چند تن از اقوام و دوستش محمود فیلسوفی، صحنامامزاده سلطان علی، روستای مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان مییزبان ابدی سهراب گردید.
آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فیروزه ای رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته ایاز هنرمند معاصر، رضا مافی با قطعه شعری از سهراب جایگزین شد:به سراغ من اگر میایید
نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من
کاشان تنها جایی است که به من آرامش میدهد و میدانم که سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد
و سهراب …. ماندگار شد

منابع: 1fathi.com ، SohrabSepehri.com

سعدی

سعدی شیرازی فرمانروای ملک سخن

اگر عرصه سخن فارسی یک فرمانروای مسلم و بی منازع داشته باشد ، او کسی جز شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی نیست .سخن فارسی می گوییم و نه شعر فارسی ، از آن رو که سعدی تنها قلمرو و شعر و انواع آن نیست که به برتری و آوازه ای ایران گیر بلکه عالم گیر رسیده است که او با خلق اثری شگرف و پرتاثیر مثل گلستان ، در عرصه نویسندگی فارسی نیز بی رقیب مانده است و به اعتبار همین استادی مسلم او در شعر و نثر بی رقیب مانده است و به اعتبار همین استادی مسلم او در شعر و نثر و به عنوان تنها شاعر نویسنده و نویسنده شاعر است که او را فرمانروای قلمرو و سخن فارسی نامیده ایم .

این فرمانروای مقتدر که بود و چه کرد که چنین پایگاه و چنان عنوانی دست یافت ؟

شهرت و اهمیت فرمانروایان بزرگ که خود در واقع بخشی از سرگذشت قلمرو و فرمانروایی خویشند ، همیشه شرح حال آنان را تحت الشعاع قرار می دهد . با این حال بخواهیم همچون دیگران برای سعدی هم سرگذشتی پیشنهاد کنیم باید بگوییم که :

اسمش مصلح لقبش مشرف الدین و عنوان شعری او سعدی است که بنابر مشهور باید از نام سعد بن ابی بکر ، اتابک سلغری زمان خود گرفته باشد ، یا چنان که برخی از محققان اخیر ابراز کرده اند به علت انتساب اجدادش به قبیله بنی سعد ، از قبایل مشهور عصر پیامبر ، این نام در واقع نام خانوادگی او بوده است .

در آن روزها که مصلح ، در خانواده ای که پدران او تعبیر خودش همه عالمان دین بودند . در شهر نشاط انگیز شیراز  دیده به جهان می گشود ، یعنی در حوالی سال 606 هجری ، هنوز یورشگران مغول قلمرو زبان فارسی را آوردگاه تاخت و تازهای و ویرانگریهای خود نکرده بودند . اما چند سال بعد یورش مغول کاملا پیش بینی شده بود و این کودک بی آرام که از پدر یتیم مانده و خاطره و محبتهای از دست رفته وی شیراز را با همه جلوه و جمالش برای او ناگوار کرده بود و دامن تربیت نیای مادرش که بنابر مشهور پدر قطب الدین شیرازی ، دانشمند بلند آوازه سده هفتم هجری بود هم نتوانست بود خلاء ناشی از فقدان پدر را پر کند ، و دیگر با ایام جوانی و جهان جویی فاصله چندانی نداشت ، سفری دراز و پرمخاطره و لبریز از تجربه و دانش اندوزی رهنمون شد و او که آموزشهای مقدماتی را در زادگاه خود فرا گرفته بود ، در سال 620 هجری که دو سه سالی از یورش مغولان به صفحات شرقی ایران می گذشت و به قول خود او ، جهان چون موی زنگی آشفته و در هم افتاده بود ، برای اتمام تحصیلات خود راه بغداد را در پیش گرفت ، به ویزه که در آن ایام اقلیم آرام فارس هم میدان تاخت و تاز پیر شاه ، پسر محمد خوارزمشاه  شده بود .

سعدی چندی را در بغداد گذراند ، اما ناگهان انگیزه دانش اندوزی در او به هوای جهانگردی بدل شد و از بغداد راه دیگر بلاد عربی را در پیش گرفت .

سی پنج سال روزگار سفر سعدی همه اش در سرزمین عربی نگذشت . اگر دعوی او در حکایتهای گلستان و بوستان درست باشد ، باید گفت که وی به روم و شرق عالم اسلام نیز رفته است . اگر همه این سفر ها هم واقعی نباشد و برخی از آنها تنها بر خیال شاعرانه حمل کنیم ، باری در این نکته جای سخن نیست که سعدی سفر بسیار کرده است . در آغاز جوانی از شیراز بیرون آمده بود تا مگر جایی قرار و آرام یابد . اما هیچ جا قرار نیافت و بعد از سی پنج سال خانه بدوشی ، بار دیگر هوای شیراز به دلش راه یافت و در حالی که از میانه عمر هم گذشته بود و نزدیک به پنجاه سال داشت .

شیراز در آن ایام که سعدی از سفر دراز خود بدان باز گشت . در دست اتابک ابوبکر پسر سعد زنگی بود ، که سعدی نام و کام خود را به او و خاندان او مدیون بود . این اتابکان با سیاست و چاره اندیشی توانسته بودند سرزمین فارس را از آتش هجوم ویرانگر تاتار در امان نگه دارند و از آن برای شاعران و صاحب قلمان یک جزیره ثبات بسازند .

سالهای آخر حیات بارآور سعدی در شیراز گذشت و سرانجام در 690 هجری یا سالی پس از آن چراغ عمرش خاموشی گرفت و جسم خاکی او که با عشق به آدمی سرشته شده بود ، در محلی که امروزه نام سعدیه زیارتگاه صاحبدلان است ، آرام یافت . در حالی که نامش زندگانی جاوید را تازه آغاز کرده بود .

  آثار سعدی

از شیخ شیراز نوشته ها و سرودهایی به شرح زیر در دست است .

 1. بوستان یا سعدی نامه که در واقع اولین اثر مدون اوست و به سال 655 تمام شده است . گویا سعدی آن را در ایام سفر خود سروده و همچون ارمغانی در سال ورود خود به وطن بر دوستان عرضه داشته است . موضوع این کتاب که عالی ترین آثار خامه توانای سعدی و یکی از شاهکارهای بی رقیب شعر فارسی است ، اخلاق و تربیت و سیاست و اجتماعیات است در ده باب : عدل ، احسان ، عشق ، تواضع ، رضا ، ذکر ، تربیت ، شکر ، توبه ، مناجات و ختم کتاب . سعدی این کتاب را حدود چهار هزار بیت دارد ، به نان اتابک ابوبکر بن سعد زنگی نامبردار کرده است .

2. گلستان ، شاهکار نویسندگی و بلاغت فارسی است که در سال 656 تالیف یافته است و ما آن را ذیل آثار عصر ابوالمعالی معرفی کرده ایم .

 3. قصاید عربی ، که حدود هفتصد بیت می شود و مشتمل است بر موضوعات غنایی و مدح و اندرز و مرثیه .

 4. قصاید فارسی ، در ستایش پروردگار و مدح و اندرز و نصیحت بزرگان و پادشاهان معاصر وی .

 5. مراثی ، شامل چند قصیده بلند در رثای مستعصم بالله آخرین خلیفه عباسی ، که به فرمان هلاکو کشته شد و نیز چکامه هایی در مرثیه چند تن از اتابکان فارسی و رجال وزارای آن عهد .

 6. ملمعات و مثلثات و ترجیعات ، که به ویژه ترجیع بند مفصل و نامبردار وی بسیار لطیف و دلپذیر و ممتاز است .

 7. غزلیات ، که خود شامل چهار بخش ( کتاب ) است : طیبات ، بدایع ، خواتیم و غزلیات قدیم .

 8. مجالس پنجگانه ، به نثر که در بر دارنده خطا به ها و سخنرانیهای سعدی است هر چند موضوع آن ارشاد و نصیحت است ، اما از لحاظ جوهر نویسندگی به چای گلستان نمی رسد .

 9. نصیحه الملوک ، در پند و اخلاق و چندین رساله دیگر به نثر در موضوعات گوناگون .

 10. صاحبیه ، که مجموعه چند قطعه فارسی و عربی است و بیشتر آنها در ستایش شمس الدین صاحب دیوان جوینی وزیر دانش دوست عصر اتابکان است و به همین دلیل آن را صاحبیه نامیده است .

 11. خبیثات ، مجوعه ای است از شعار هزل آمیز ، که هر چند اغلب آنها رکیک و نادلپذیر است ، چند غزل و رباعی متضمن شوخیهای مطبوع را نیز شامل است .

مجموع این آثار کلیات سعدی نامیده می شود که ابتدا خود شیخ و بعد هم چند سال پس از وفات او شخصی به نام ابوبکر بیستون مدون کرده است و در ایران هم بارها به چاپ رسیده است .

  دنیای شعر و فکر سعدی

کلیات سعدی عرصه رنگارنگی است که در آن همه قالبهای شعری و چشمگیرترین اسلوبهای نویسندگی ، همه مضنونهای اخلاقی و اندرزی ، عاشقی و پارسایی ، اجتماعی و عرفانی ، تربیتی و حکمی ، سیاسی و رعیت پیشگی و ... دیده می شود و در یک کلام هر کس با هر سن و ذوق و سبک و سلیقه ای از سیر در این گلگشت پرصفای هنر و اندیشه فارسی سیراب و دست پر و خشنود باز می گردد ، تنها ریاکاران و دین فروشان و دروغگویان ، که خود انسانی خویش را انکار کرده اند ، از گشت و گذار در آن طرفی بر نمی بندند و بهانه جویان و نزدیک بینان هم آن را دنیایی پر از تناقض و شگفتی می بینند . غافل ار آن که آنچه می بینند تناقض نیست واقعیتی است که در دنیای آدمیان و در زندگی انسانی خود هر روز با آن روبرو می شوند .

در کلیات سعدی همه چیز در جای خود هست . اگر دنیای واقعی و ملموس آدمیان با همه شیرینیها و تلخیهایش را در گلستان می بینیم در کنار آن دنیای پاک و خواستنی و سراسر آرمانی بوستان هم هست که همگان یکسره در آن به مراد می رسند .

همه قالبهای شعری را ، که تا سده هفتم هجری در زبان فارسی آزموده شده بود ، در کلیات سعدی مشاهده می کنیم و اگر تمام موضوعات و مضامین شعری آن روزگار از مدح و وصف و زهد و تحقیق و عشق و عرفان گرفته تا اجتماعیات و اخلاقیات و حماسه و رثا و حتی هجو و هزل در کلیات او هست ، تنها نه به منظور همچشمی و برای آن است که استادی خود را در همه زمینه ها به رخ پیشینیان بکشد ، بلکه بیشتر آن روست که کلیات او به گمان ما مدعی اعتدال در ادب فارسی نیز هست . به عبارت اگر بخواهیم تنها یک شاعر معتدل ، که همه جنبه های هنری و فنی ، و همچنین جهات مضمونی و فکری ، فردی و اجتماعی و عاطفی و عقلی را به کمال در شعر خویش باز نموده است ، در سرتاسر ادبیات یکهزار صد ساله بجوییم ، او کسی جز شیخ شیراز نخواهد بود .

منبع: IBCpars.net

سلمان ساوجی

سلمان ساوجي

تذکره نويسان نام وي را سلمان و لقبش را جمال الدين و تخلص وي را به نام خود او يعني سلمان ذکر کرده اند. ولادت او در اوايل قرن هشتم هجري و در حدود سال 709 در ساوه اتفاق افتاده است. پدر وي خواجه علاءالدين مردي فاضل بوده و شغل او عمل استيفا بوده است. سلمان ساوجي شاعري شيعه مذهب بوده و اشعار او در مدح اهل بيت دلبستگي او را به خاندان رسول اکرم آشکار مي سازد. از جمله شاعران معاصر وي ميتوان به کمال خجندي و بسحق اطعمه اشاره کرد.

شعر سلمان داراي سبک و مسلک ويژه اي است و در واقع برزخ بين قدما و متوسطين واقع شده و کلامش خاتمه دور قدما و آغاز عصر متوسطين مي باشد. او پايه سخنوري خود را بر شيوه کمال الدين اسماعيل و ظهيرالدين فارابي بنيان نهاد. از وي نزديک به يازده هزار بيت باقي مانده که کليات ديوان او را تشکيل مي دهد؛ که جداي از قصيده خارج ديوان او موسوم به "بديع الاسحار" مي باشد.

مهمترين موضوعاتي که در ديوان او بچشم مي خورند، عبارتند از: بحث هاي فلسفي، اخلاقي و حکمي، گذرا و فاني بودن دنيا، ناپايدار بودن لذتها، سلوک انسان و حرکت او از نفسانيت خويش تا وصل به مبعود واقعي و .... مي باشد.

منبع: Farhangsara.com

سیمین دانشور

سيمين دانشور

از نويسندگان و مترجمين تواناي معاصر، در شيراز متولد شده و در سال 1329 موفق به اخذ درجه دکتراي ادبيات فارسي از دانشگاه تهران گرديده است.

او پس از دريافت درجه دکتري در ادبيات فارسي با استفاده از بورس موسسه " فول برايت " به آمريکا رفت و در دانشگاه استنفورد به ادامه تحصيل مشغول شد.

دکتر سيمين دانشور کار مطبوعاتي خود را با مديريت مجله " نقش و نگار " شروع کرد و در نشريه " قلم و زندگي" و کتاب ماه کيهان ادامه داد.

چهار اثر سيمين بنامهاي،"آتش خاموش"، "شهري چون بهشت" و داستان بلند "حادثه در جنوب" و "سو و شون" از شهرت خوبي برخوردار گرديده است.

در برگردان آثار نويسندگان ملل ديگر به زبان فارسي از ترجمه انگليسي اين نوشته ها سود برده است. مانند دشمنان، مجموعه داستان چخوف " داغ ننگ " از هاورون و يا از آثار نويسندگان انگليسي زبان مانند برنارد شاو نمايشنامه سرباز شکلاتي؛ و پيک مرگ و زندگي از ويليام سارويان.

همراه آفتاب، از قصه هاي ملت هاي مختلف.

دکتر دانشور متولد سال 1300 در شهر شيراز است. او از مادري نقاش و پدري پزشک بدنيا آمد و با جلال آل احمد ازدواج کرد.

منبع: Farhangsara.com

شهید بلخی


ابوالحسن شهيد بن حسين بلخي از برجسته ترين دانشمندان، متکلمان و شاعران دوره ساماني است که به فارسي و عربي شعر ميگفته است. از آنچه درباره وي نوشته شده است، چنين بر مي آيد که اغلب اوقات مشغول مطالعه و خواندن کتاب بوده است.

 

در جوامع الحکايات عوفي که در سال 630 هجري قمري تأليف شده، چنين نقل شده است که: "شهيد شاعر روزي نشسته بود و کتابي ميخواند، جاهلي نزديک او آمد و سلام کرد و گفت: خواجه تنها نشسته اي؛ گفت اکنون تنها شدم که تو آمدي."  شهيد در مسائل فلسفي صاحب نظر بوده است و در اينگونه  مباحث بين او و محمد ذکريا رازي مذاکراتي هم روي داده است.

 

شهيد در غزل سرائي شهرت داشته و خط نيز خوب مي نوشته است. از اشعار او مقدار زيادي باقي نيست، اما از آنچه باقي مانده است ميتوان بر وسعت فکر و قدرت قريحه او پي برد.

 

شهيد با رودکي معاصر و ظاهراً معاشر بوده است، اما پيش از رودکي بسال 325 هجري قمري درگذشته است. رودکي در مرثيه او قطعه مشهور و لطيف زير را سروده است.

 

کاروان شهيد رفت از پيش

وان ما رفته گير و مي انديش

از شمار دو چشم يک تن کم

وز شمار خرد هزاران بيش

منبع: Farhangsara.com

صادق چوبک

سالشمار زندگي صادق چوبک

تولد: تيرماه 1295 در بوشهر. فرزند آقا اسماعيل بازرگان

همسر: قدسي(1296).

فرزندان: روزبه (1323 ش.) و بابک (1326 ش.)

آموزش ابتدايي: تا کلاس سوم در مدرسه سعادت بوشهر (1303)

نقل مکان به شيراز، تحصيل در مدارس شفاعيه، باقريه، سلطانيه و حيات شيراز و کالج آمريکايي در تهران

 

در سال 1316

ازدواج با قدسي، استخدام در وزارت فرهنگ و آغز تدريس در مدرسه شرافت خرمشهر، سال تحصيلي 17-1316

احضار به خدمت سربازي. سال اول سرباز معمولي مي شود و در سال دوم به دليل تسلط به زبان انگليسي به عنوان مترجم خدمتش را در ستاد ارتش به پايان مي آورد(1319).

در سال 1324 شمسي

چاپ اولين کتاب با عنوان خيمه شب بازي حاوي 11 قصه. به علت قصهً اسائه ادب ده سالي از انتشار اين کتاب جلوگيري مي شود. در اين مجموعه " اسائه ادب " به صادق هدايت و " بعدازظهر آخر پائيز " مسعود فرزاد هديه شده است.

در سال 1328 شمسي

انتشار دومين مجموعه قصه با عنوان " انتري که لوطيش مرده بود " حاوي سه قصه و يک نمايشنامه.

در سال 1329 شمسي

چاپ قصه ها در نشريات مختلف و از نخستين دوره مجله سخن به بعد.

در سال 1334 شمسي

انتشار چاپ دوم خيمه شب بازي پس از ممنوعيت ده ساله. در اين چاپ " اسائه ادب " حذف و به جاي آن " آه انسان " آمده بود. سفر به آمريکا براي شرکت در سميناري در دانشگاه هاروارد. سفر به مسکو، سمرقند، بخارا و تاجيکستان به دعوت کانون نويسندگان شوروي. ترجمه پينوکيو اثر کارلو کولودي به نام آدمک چوبي.

در سال 1336 شمسي

ترجمه انتري که لوطيش مرده بود توسط پيتر لوري و چاپ آن در مجله دنياي جديد نويسندگي شماره 11.

در سال 1338 شمسي

ترجمه شعر " غراب " ادگار آلن پو در نشريه کاوش

در سال 1341 شمسي

تهيه فيلم دريا بر اساس قصه " چرا دريا توفاني شده بود "، از مجموعه انتري که لوطيش مرده بود به وسيله ابراهيم گلستان و با شرکت فروغ فرخزاد که ناتمام ماند.

در سال 1342 شمسي

چاپ رمان تنگسير که به قدسي خانم چوبک هديه است. اين رمان به زبان هاي مختلف ترجمه شده است.

در سال 1344 شمسي

چاپ کتاب چراغ آخر که حاوي 8 داستان کوتاه و يک شعر است. انتشار کتاب روز اول قبر که به روزبه چوبک هديه شده است. حاوي ده قصه و يک نمايشنامه " هفتخط " است. اين نمايش توسط دانشجويان ژاپني دانشگاه شيراز به روي صحنه رفته است.

در سال 1345 شمسي

انتشار رمان سنگ صبور که آن را به زادگاهش بوشهر هديه کرده است.

در سال 1346 شمسي

مصاحبه صدرالدين الهي با پرويز ناتل خانلري ( درباره چوبک )

در سال 1348 شمسي

چاپ نوشته اي از نصرت رحماني با عنوان " درازناي سه شب پرگو " در روزنامه آيندگان.

در سال 1349 شمسي

تدريس در دانشگاه يوتا به مدت يک سال به عنوان استاد مهمان.

در سال 1351 شمسي

قبول دعوت براي شرکت در کنفرانس نويسندگان آسيايي و آفريقايي در آلماتا، قزاقستان شوروي. چاپ برگزيده آثار چوبک به زبان روسي در مسکو توسط کميساروف و بانو عثمانووا. انتشار ضميمه اي در روزنامه اطلاعات با عنوان ويژه صادق چوبک.

در سال 1353 شمسي

نمايش فيلم سينمايي تنگسير به کارگرداني امير نادري بر اساس نوشته چوبک. ترجمه " مسيو ايلاس " توسط پروفسور ويليام هناوي، استاد زبان فارسي دانشگاه پنسيلوانيا. چوبک در اين سال خود را بازنشسته مي کند؛ بعد از مدتي راهي انگلستان مي شود و سپس به آمريکا مي رود. آقا اسماعيل پدر چوبک در سن 79 سالگي در لندن فوت مي کند.

در سال 1358 شمسي

ترجمه سنگ صبور به انگليسي توسط محمد رضا قانون پرور. اين ترجمه در سال 1368 به وسيله انتشارات مزدا در کاليفرنيا انتشار يافت.

تر جمه روز اول قبر در سال 1359

در سال 1361 شمسي

ترجمه برگزيده اي از آثار چوبک.

در سال 1369 شمسي

بزرگداشت چوبک در دانشگاه کاليفرنيا(برکلي)(19 فروردين برابر با 8 آوريل).

در سال 1370 شمسي

انتشار کتاب مهپاره(ترجمه)، انتشارات نيلوفر، تهران.

در سال 1371 شمسي

اختصاص نشستي در کنفرانس مطالعات خاور ميانه در شهر پورتلند آمريکا، به قصه نويسي چوبک. سخنرانان: محمد رضا قانون پرور، فريدون فرخ، و محمد مهدي خرمي.

در سال 1373 شمسي

اختصاص بخشي از مجله ايرانشناسي به صادق چوبک.

در سال 1377 شمسي

خاموشي در بيمارستاني در شهر برکلي کاليفرنيا در 13 تيرماه 1377. 

 

صادق چوبک، در سال 1295 هجري خورشيدي در بوشهر بدنيا آمد. پدرش تاجر بود، اما به دنبال شغل پدر نرفت و به کتاب روي آورد. در بوشهر و شيراز درس خواند و دوره کالج آمريکايي تهران را هم گذراند. در سال 1316 به استخدام وزارت فرهنگ درآمد. اولين مجموعه و داستانش را با نام " خيمه شب بازي " در سال 1324 منتشر کرد. در اين اثر و " چرا دريا طوفاني شد " (1328) بيشتر به توصيف مناظر مي پردازد، ضمن اينکه شخصيت هاي داستان و روابط آنها و روحيات آنها نيز به تصوير کشيده مي شود. اولين اثرش را هم که حاوي سه داستان و يک نمايشنامه بود، تحت عنوان " انتري که لوطيش مرده بود " به چاپ سپرد. آثار ديگر وي که برايش شهرت فراوان به ارمغان آورد، رمانهاي " تنگسير " و " سنگ صبور " بود. تنگسير به 18 زبان ترجمه شده است. امير نادري، فيلمساز معروف ايراني، در سال 1352 بر اساس آن فيلمي به همين نام ساخته.  در " سنگ صبور " جريان سيال ذهني روايت و بيان داستان از زبان افراد مختلف بکار گرفته شده است، اين اثر بحث زيادي را در محافل ادبي آن زمان برانگيخت. ديگر آثار داستاني چوبک عبارتند از: چراغ آخر ( مجموعه هشت داستان کوتاه )، روز اول قبر ( مجموعه ده داستان کوتاه).

چوبک به زبان انگليسي مسلط بود و دستي نيز در ترجمه داشت. وي قصه معروف " پينوکيو " را با نام " آدمک چوبي" به فارسي برگرداند. شعر " غراب " اثر " ادگار آلن پو " نيز به همت وي ترجمه شد. آخرين اثر منتشره اش هم ترجمه حکايت هندي عاشقانه اي به نام " مهپاره " بود که در زمستان 1370 منتشر گرديد.

چوبک از اولين کوتاه نويسان قصه فارسي است و پس از محمد علي جمالزاده و صادق هدايت مي توان از او بعنوان يکي از پيشروان قصه نويسي جديد ايران نام برد. فرم قصه هاي جمالزاده بيشتر حکايت گونه و شبيه نويسندگان فرانسوي قرن نوزدهم بود. قصه هاي صادق هدايت هم فراز و نشيب بسيار داشت، گاهي از نظر فرم کاملا استوار و بر اساس معيارهاي قصه نويسي جديد بود و گاهي هم در واقع همان حکايت نويسي، بود که با چاشني طنز همراه مي شد. در اين ميان البته " بوف کور " استثنايي و بي بديل بود و از جهات مختلفي مورد توجه قرار گرفت. گروهي آن را قصه اي روانشناختي و نو دانستند و پيشرفتي در فرم قصه نويسي ايران به سوي قصه نويسي غربي، محسوب نمودند. صادق چوبک متاثر از همين نظر بود و از همين جا آغاز کرد. وي در قصه هايش ذهن و روان قهرمانهايش را مورد توجه قرار داد و سعي کرد به شخصيت هايش عمق ببخشد. همين تلاش براي عمق بخشيدن به شخصيت ها، بر نحوه بيان وي تاثير گذاشت.

در سنگ صبور قصه را از زبان شخصيت هاي مختلف مي خوانيم، نحوه بياني که در قصه نويسي نوپاي ايران کاملا تازگي داشت. وي براي بيان افکار ذهني هر يک از شخصيت ها ناگزير بود به زبان هر يک از آنها بنويسد و اين خود به تغيير نثر در طول داستان منتهي شد که باز نسبت به ديگران پيشرفتي جدي محسوب مي شد. در آثار چوبک هر شخصيت داستان به زبان خودش، زبان متناسب با فرهنگ و خانواده و سن و سالش سخن مي گويد، کودک، کودکانه مي انديشد و کودکانه هم حرف مي زند، زن زنانه فکر ميکند و زنانه هم حرف ميزند و بدين ترتيب هر يک از شخصيت ها به بهترين وجه شکل مي گيرند و شخصيت پردازي موفقي ايجاد مي شود که در بستر حوادث داستان، زيبايي و عمق خوشايندي به داستان ميدهد.

وي در توصيف واقعيتهاي زندگي نيز وسواس زيادي داشت و اين نيز از ويژگي هاي آثار وي است. چوبک به سبب همين دقت نظر در جزئي نگري ها و درون بيني ها، رئاليست افراطي وگاهي حتا ناتوراليست خوانده اند.

آثار چوبک از سالها پيش مورد نقد و بررسي جدي قرار گرفته و در کتابهاي مختلفي از جمله " قصه نويسي " (رضا براهني)، " نويسندگان پيشرو ايران " (محمد علي سپانلو) و "نويسندگان پيشگام در قصه نويسي امروز ايران"(علي اکبر کسمايي)، نوشته هايش تحليل شده اند. صادق چوبک در اواخر عمر بينايي اش را از دست داد و در اوايل تابستان 1377، در آمريکا درگذشت و بنا به وصيتش يادداشتهاي منتشر نشده اش را سوزاندند.

منبع: Farhangsara.com

عباس اقبال آشتیانی

عـباس اقـبال آشـتـياني

عـباس اقـبال آشـتـياني، فرزند محـمد علي در سال 1277 خورشيدي در آشتيان، واقع در استان مرکـزي، بدنيا آمد. تحـصيلات متـوسطه را در دارالفـنون بـپايان رساند و زير نظر ابوالحـسن فروغـي تربـيت يافت.  پس از پايان تحـصيلات در مرکز تربـيت معـلم ( دارالفـنون ) به تـدريس مشـغول شد. 

اقـبال عـلاوه بر نوشتن يک دوره کـتب درسي، آثار زير را نيز تصـحيح کرد: 

ديوان امير معـزي، فرهـنگ اسدي، حدائـق السحر، بـيان الاديان و سياست نامه.

آثار تاليـفـي وي عـبارتـند از: 

تاريخ مغـول و جزاير و بنادر خـليج فارس. اقـبال هـمچـنـين صاحب امـتياز و مدير مجـله يادگـار بود و خود نيز مقالاتي در آن  مي نوشت. يادگـار يکي از بهـترين مجـلات ادبي و تحـقـيقي آن هـنگـام بود. 

اقـبال تا پايان عـمر تاهـل اخـتـيار نکرد. يک بار به وزارت فـرهـنگ منصوب شد ولي آن را قـبول نکرد. 

اقـبال در بـهـمن ماه سال 1342 در شهـر رم ايـتاليا درگـذشت. 

منبع: Farhangsara.com

عطار

شيخ عطار نيشابوري

شيخ فريدالدين محمد عطار نيشابوري، از بزرگان مشايخ تصوف ايران در قرن ششم و اوايل قرن هفتم هجري است. وي در سال 537 هجري در قريه (کدکن) نيشابور به دنيا آمد؛ و چون در آن شهر به دارو فروشي و عطاري اشتغال داشت، بدين لقب معروف شد.

عطار در دکان دارو فروشي به درمان بيماران مي پرداخت و به کسب علوم و درک صحبت مشايخ و بزرگان اهل تصوف مانند: شيخ نجم الدين کبري و ديگران نيز روزگار مي گذراند.  در اين راه آنقدر پيش رفت که خود از پيشوايان اين طريقت گشت و مقامش بجائي رسيد که مولانا جلال الدين محمد بلخي (مولوي) درباره او گفت:

هفت شهر عشق را عطار گشت                        ما هنوز اندر خم يک کوچه ايم

عطار در سال 627 هجري در فتنه مغولان در نيشابور به قتل رسيد. درباره کشته شدن او بدست مغولان داستانهائي نقل کرده اند.

عطار در داستان سرائي به مراتب چيره دست تر از سنائي است، در آثار عطار ميتوان يک نوع سير تکاملي دروني را به وضوح مشاهده کرد که در مورد شاعران ديگر نادر است.

تأليف ها و تصنيف هاي عطار را در نظم و نثر به عدد سوره هاي قرآن 114 دانسته اند و معروفترين آنها عبارتست از:

ديوان قصيده ها و غزل هاي او که در حدود ده هزار بيت است. ديگر الهي نامه، خسرو نامه، پندار نامه، اسرار نامه، مصيبت نامه، و از مثنويهاي بسيار مشهور او منطق الطير است که نزديک به هفت هزار بيت دارد و مراتب سير و سلوک و رسيدن بحق و توحيد را از زبان مرغان که در طلب سيمرغ حرکت مي کنند، بيان ميدارد و هفت منزل، طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحيد، حيرت و فنا را در آن شرح ميدهد.

سرمشق عطار در اين کتاب به نحو اکمل «رسالةالطير» منثور، غزالي است که آن را با «منطق الطير» از مشاجره بين انسان و حيوان که رساله معروفي از اخوان صفاست درآميخته و علاوه بر آن از «سير العباد الي المعاد سنائي» نيز سود جسته است.

از تأليف هاي مهم شيخ عطار به نثر فارسي «تذکرةالاولياء» است، که آن را در سال 617 هجري تأليف کرد. در آن شرح حال و اقوال و کرامت هاي نود و شش تن از پشوايان طريقت تصوف و عارفان بزرگ را به نثري ساده و شيوا نگاشته است.

شيخ عطار از شاعران بزرگ و از عارفان نامي ايران است که مقام معنوي و تأثير وجود او در تاريخ تفکر معنوي ايرانيان بسيار با اهميت و در خور توجه و دقت مي باشد.

جامي در نفحات الانس آورده است که جلال الدين رومي (بلخي) گفته: « نور منصور (حسين بن منصور حلاج) بعد از صد و پنجاه سال به روح فريدالدين عطار تجلي کرد و مربي او شد.»، اين نکته را مؤلفان هفت اقليم و بستان السياحه و سفينةالاولياء و خزينةالاصفياء و روز روشن نيز آورده اند.

به عقيده نگارنده، شيخ فريدالدين عطار نيشابوري يکي از حاملان بزرگ فلسفه اشراق بوده است و غزل معروف: «مسلمان من اگر گبرم که بتخانه بنا کردم»، وي نيز مؤيد اين نظريه مي باشد. بديهي است، شهادت شيخ شهاب الدين يحيي سهروردي فيلسوف بزرگ ايراني در سال 587 هجري که شيخ عطار در آن موقع پنجاه سال داشته است، در روحيه وي بسيار مؤثر افتاده و کتاب اسرارنامه را که در آن ميگويد:

ز بس معني که دارم در ضميرم                                خدا داند که در گفتن اسيرم

ز ما چندان که گويي ذکر ماند                                  وليکن اصل معني بکر ماند

با آگاهي بر واقعه دل خراش مرگ شيخ اشراق در آن عصر سروده است. برخي گفته اند که کتاب مصيبت نامه را نيز تحت تأثير همين واقعه تأثر انگيز به نظم در آورده است. در پايان شرح حال او غزل معروف مورد بحث در بالا که حاوي اشارات عرفاني و فلسفي و نکته هاي روشن ارتباط و هم بستگي فکري و پي گيري در يافتن رگه هاي طلائي فلسفه اشراق در ايران بعد از اسلام است نقل ميشود:

مسلمانان من آن گبرم که بتخانه بنا کردم                           شدم بر بام بتخانه درين عالم ندا کردم

صلاي کفر در دادم شما را اي مسلمانان                             که من آن کهنه بتها را دگر باره جلا کردم

از آن مادر که من زادم دگر باره شدم جفتش                        از آنم گبر ميخوانند که با مادر زنا کردم

به بکري زادم از مادر از آن عيسيم ميخوانند                       که من اين شير مادر را دگر باره غذا کردم

اگر "عطار" مسکين را درين گبري بسوزانند                    گوه باشيد، اي مردان که من خود را فدا کردم

منبع: Farhangsara.com

عنصری

عنصري

شاعر بزرگ و استاد آغاز قرن پنجم هجري قمري که قصايد مزين و غزلهاي لطيف و دقت فکر او در ابتکار مضامين جديد مشهور است. وي چند داستان عاشقانه ايراني را بنظم درآورده، بنام: وامق و عذرا، سرخ بت و خنگ بت، شادبهر و عين الحيوه که از آنها جز ابيات پراکنده اي در دست نيست. و نيز گويند که او داستان رستم و سهراب را ببحر متقارب بنظم کشيده بود. اين شاعر بر اثر قدرتي که در ساختن قصايد نشان داده مورد تقليد بسياري از شاعران قصيده سراي بعد از خود قرار گرفته است.

زندگاني وي نخست در دستگاه نصربن ناصرالدين سبکتکين که برادر محمود بن سبکتکين سپهسالار خراسان بوده و بسال 412 هجري درگذشته و بعد از او در دربار سلطان محمود و بعد از او در خدمت پسرش سلطان مسعود سپري شد و در همه اين دستگاهها مقام و حرمت او بر همه شاعران رجحان داشت.

منبع: Farhangsara.com

فخرالدین اسعد گرگانی

فخرالدین اسعد گرگاني

فخرالدين اسعد گرگاني از داستان سرايان بزرگ ايران است که در نيمه اول قرن پنجم هجري ميزيست. دوره شاعري و شهرتش مصادف بوده با عهد سلطان ابوطالب طغرل بيک سلجوقي و گويا در اواخر عهد همين پادشاه بعد از 455 هـ.ق. وفات يافته است.

تنها اثر او منظومه ويس و رامين است که بين سالهاي 455- 446 هجري از ترجمه پهلوي بنظم پارسي درآمده است. موضوع اين منظومه يک داستان کهن ايراني است که مربوط به دوره اشکانيان بوده است. شاه شاهان شاه موبد که همه شاهان فرمانبردار او بودند با شهرو ملکه زيباي ماهاباد عهد بست که چون دختري بزايد، نامزد او شود. از شهرو ويس زاده شد و مادرش او را به پيمان شکني، به برادرش ويرو داد؛ ليکن موبد با ويرو بجنگ برخاست و چون بزور با او بر نيامد، بحيله ويس را از دژ بيرون کشيد و بخراسان برد. در راه رامين برادر جوان موبد به ويس دل باخت. ويس هم چندي بعد عاشق رامين شد و هر دو از دست شاه موبد بگريختند. از اين پس يک سلسله حوادث پياپي ميان رامين و موبد و ويس و شاه موبد رخ داد تا آخر کار شاه موبد درگذشت و رامين بجاي او نشست. او ساليان دراز با ويس بزيست و چون ويس درگذشت، رامين پادشاهي را به پسر داد و خود در آتشگاه معتکف شد.

منظومه ويس و رامين از باب آنکه بازمانده يک داستان کهن ايراني است و از آنروي که ناظم آن به بهترين نحو از عهده نظم آن برآمده و اثر خود را با رعايت جانب سادگي بزيور فصاحت و بلاغت آراسته است، بزودي مشهور و مورد قبول واقع شد. و تا اوايل قرن هفتم چنانکه از سخن عوفي بر مي آيد داستاني مشهور و رايج بود و سرمشق شاعراني که دست بسرودن داستانهاي عاشقانه ميزده اند، قرار ميگرفت.

منبع: Farhangsara.com

فخرالدین عراقی

فخرالدين عراقي همداني

فخرالدين ابراهيم بن بزرگ مهر بن عبدالغفار جوالقي همداني، متخلص به عراقي يکي از بزرگترين شاعران غزل سراي ايران و يکي از عارفان بزرگ اين ديار است. وي در سال 610 هجري در روستاي کمجان يا کميجان در ناحيه اعلم يا المر در ميان همدان و اراک که در 86 کيلومتري هر دو شهر است، ولادت يافته است. در جواني (هفده سالگي) شور تصوف در او پديد آمد و به همراهي چند تن از درويشان از همدان آهنگ هندوستان کرد (627 هجري) و در مولتان جزو شاگردان شيخ بهاءالدين زکريا مولتاني، عارف معروف قرن ششم جاي گرفت و بيست و دو سال در خدمت او ماند و دختر او را بزني گرفت. پس از مرگ وي، جانشينش شد، ولي چون مريدان ديگر زير بار اطاعت او نرفتند، از هندوستان به مکه و مدينه رفت و از آنجا گذارش به بلاد روم افتاد و در شهر قونيه بخدمت صدرالدين قونيوي رسيد؛ و کتاب فصوص الحکم محيي الدين ابن العربي را که معروفترين کتاب تصوف در آنزمان بود نزد وي درس خواند؛ و در آن ديار معروف شد تا بحدي که معين الدين پروانه، حکمران آن ديار مجذوب وي گشت و براي او در شهر توقات خانقاهي ساخت.  ولي پس از مرگ معين الدين وي از روم هجرت کرد و به شام و مصر رفت و شيخ الشيوخ مصر شد. سرانجام در هشتم ذيقعده سال 688 هجري در دمشق زندگي را بدرود گفت و در صالحيه نزديک قبر محيي الدين ابن العربي مدفون شد.

فخرالدين ابراهيم عراقي همداني يکي از شاعران استاد ايراني است که غزل عارفانه را بسيار لطيف و طرب انگيز و سوزناک سروده است و شعر او وجد و شور خاصي دارد و در منتها درجه زيبايي غزل عارفانه است. ديوان قصايد و غزليات او شامل چهار هزار و هشتصد بيت در دست است، و بجز آن منظومه اي بر وزن حديقه سنايي به اسم "عشاق نامه" يا "ده نامه" براي شمس الدين صاحب ديوان سروده است.

در نثر فارسي کتاب بسيار معروفي در تصوف تأليف کرده است به اسم "لمعات" که در نهايت شور و لطف نوشته و انشاي عاشقانه بسيار لطيفي دارد و آن را پس از درس خواندن نزد صدرالدين قونيوي نوشته و به استاد خود نموده و از او اجازه انتشار گرفته است.  اين کتاب از بهترين آثار متصوفه در زبان فارسي است، و شرح هاي متعدد بر آن نوشته اند. از آن جمله است شرحي که عبدالرحمن جامي شاعر معروف قرن نهم هجري به اسم اشعةاللمعات در سال 889 هجري بر آن پرداخته است. شرح شاه نعمت الله ولي و شرح صاين الدين علي ترکه اصفهاني، متوفي در سال 835 هجري بنام "الضوء" و شرح شيخ يارعلي شيرازي بنام "اللمحات في شرح اللمعات". شرح خاوري و شرح برهان الدين ختلاني متوفي سال 893 و شرح درويش علي بن يوسف کوکهري در آغاز قرن نهم هجري.  فخرالدين ابراهيم عراقي همداني رساله اي نيز در اصطلاحات تصوف تأليف کرده است. عراقي از دختر بهاءالدين زکريا پسري داشته است بنام کبير الدين.

از اشعار او:

شور عشق

عشق شوري در نــهــاد ما نـهـاد                                   جـان مــا را در کــف سـودا نــهــاد

گفت و گويي در زبان ما فـــکــند                                   جست و جويي در درون ما نـــهـاد

داسـتـان دلـبـران آغــاز کــــــرد                                     آرزويـــي در دل شـــيــــدا نــــهـاد

رمـزي از اسـرار باده کشف کرد                                    راز مستان جمله بر صـحـرا نـهــاد

قـصـه خـوبـان بنوعي باز گـفت                                     کـاتـشـي در پـيـر و در بـرنـا نـهــاد

عقل مجنون در کف ليلي سپرد                                   جـان وامـق در لـب عـذرا نــــهـــاد

بر مثال خويشتن حرفي نوشت                                    نـام آن حــرف آدم و حـــوا نــهــاد

تـا تـمـاشاي جمال خود کـند                                        نـور خــود در ديـده بــيــنا نـــهــاد

راز

عشق در پرده مي نوازد ساز                                       عاشقي کو که بشنود آواز؟

هر نفس نغمه اي دگر سازد                                       هر زمان زخمه اي کند آغاز

همه عالم صداي نغمه اوست                                     که شنيد اين چنين صداي دراز؟

راز او از جـهـان بــرون افـتاد                                        خود تو بشنو که من نيم غماز

منبع: Farhangsara.com

فریدون توللی


فـريدون تـولـلي

فـريدون تـولـلي در سال 1298 در شيراز به دنـيا آمد. پس از پايان دورهً آموزش هاي دبـستاني و دبـيرستاني در اين شهـر، وارد دانـشگـاه تـهـران شد و در سال 1320 در رشته باستان شناسي دانـشکـدهً ادبـيات اين دانـشگـاه فارغ التـحصيل گـرديد.  سپس به کار باستان شناسي روي آورد و تا مرداد 1332 چندي رئيس ادارهً باستان شناسي استان فارس بود. تـوللي، پس از شهـريور 1320 وارد فـعالـيت هاي سياسي شد و در راستاي اين فعـاليت ها، به نوشتـن مقالات سياسي و سياسي طنـزآميزي تحـت نام " التـفاصيل" پـرداخت. توللي پس از اينکه التهـابات جامعـه فرونشست از فـعاليتهاي سياسي دست شست و در کـتابخانهً دانشگـاه پـهـلوي شيراز به کار مشغـول شد.

تـوللي بر اثر آشـنايي با نيما در شعـر به شيوهً جديد گـرايش يافت و به يکي از پـيشروان آن تـبديل شد. دفـترهاي شعـر " رهـا "  و ر" نافه" او محـصول هـمين دوران است.  وي بعـدها در مرز ميان شيوهً نو و کـهـن متوقـف ماند و به مخالـفت با فرم آزاد نيمايي پـرداخت و سرانجام به انـتـشار " پـويه " که مجموعه اي از غـزل و قـصيده به شيوهً  قـديم است، پا در راه بازگـشت نهـاد.

توللي با زبان فرانسه آشنايي داشت و اشعـاري از شاعـران فرانسه زبان را به فارسي برگـردانده است.  وي در سال 1364 از دنـيا رفت.

دفـترهاي شعـر :   ر

رهـا  -  شيراز 1329
نافـه  -  شيراز 1339
پـويه  -  کانون تربـيت شيراز 1345
بازگـشت  -  نويد شيراز 1369
شگـرف  -  جاويدان 1370

" .... بي مايگي و ناتواني اين کهـن سرايان - که بـيرون از دايرهً خصايص محيطي گـشتگـان، به تـقـليد آنان پـرداخته و مثـلا بدون آشنايي نيزديک و محسوس با عرفان و پـيمودن مراحل مخـتـلفهً آن، صرفا براي " نمکـين ساختن شعـر! " دم از اصطلاحات صوفـيانه مي زنند - چـنان آشکار است که هـر جويـندهً منصفي از مقايسهً دقـيق غـزليات اساتـيد به اشعـار اين گـروه - که اکـثراً با مضامين مشترکي ساخـته شده است - به حقـيقت اين نکـته پي خواهـد برد. عـلت اين اخـتلاف عظيم چـيست؟ آيا نه اين است که هـر دو غـزل با مخـتصر تـفاوتي شـبيه يکـديگـر بوده، اوزان، قافـيه ها، مفاهـيم، تـشبـيـهـات، استعـارات، کـلمات و خلاصه کـليهً اجزاء شعـري هـر دو هـمانند اخـتيار گـرديده ست؟

عـلت اين جاست که شاعر کهـن سراي امروز، بر خلاف آن گـويندهً کهـن - که در اثـر شرايط خاصهً زمان خويش، دور از چشم شيخ و شحـنه به گوشه ميخانه پـناه جسته و با دلي بـيمناک از کـف مغ بچـگـان ساغر گـرفته و در امواج دل انگـيز چـنگ و ناي بر پايـکوبي سروقدان چشم دوخـته و سرانجام حاصل اين زندگي را با اصطلاحات و الفاظ متـداول آن عـهـد به صورت ابـياتي عصري که قسمت مهـمي از مايلات کشور را ميگـساري آشکار مردم آن به گـردن گرفته است، مي خواهـد با ترس از محـتسب موهـوم، به ميخانه رفته و از کـنج مطعبهً پندار از زبان پـير مي فروش - که اکـنون جهـود آزمند يا ارمني فرومايه اي جايگـزين وي گـشته است - اسرار سينه سوز عشق و حقـيقت را به شيوهً گـذشتگـان فاش سازد.

اين است که براي احضار کـلماتي که ارواح خود را از دست داده و از حضور در اين عصر باز مانده اند به ناچار در چلهً رياضت مي نشيند و هـمچون فراشان ديوان که گـريـبان مقـصري را به چـنگ آورند، خواه ناخواه، اين اجساد بي روح را از دهـليزهاي سرد قرون عـبور داده، بي جان و خاموش، به دخـمهً تاريک غـزل مي کشاند و آن وقت متوقع است که با اين مرده کشي ادبي، شنونده را، مولوي وار، به جوش آورده و يا خواجه سانش از بادهً عشق و محـبت سيراب نمايد.

کـيفـيت تجمع کـلمات در اشعـار اين مقـلدان چـنان است که جـمعـي بي گـناه به زندان ستمگـري گـرفتار آمده، مغـموم و مهـموم، پشت به هـم کرده، خاموش و دردمند به رهايي خويش انديشـند.  حال آنکه وضع هـمين الفاظ، در اشعـار اساتـيد عاليقـدري همچون سعـدي و حافظ و نظامي و ديگـران - که زادهً شرايط خاصهً زمان ايشان است - به تجمع افراد خانواده اي مهـربان مي ماند که در جـشني باشکوه، دستهـا به هـم داده، خـندان و خشنود شاديهـا کـنند.

شعـر توللي عـمدتا شعـري عاشقانه، رمانـتيک و احساساتي است : با تصاوير، واژه ها و ترکيب هاي فريـبندهً خوشاهـنگ، که با بـيان شاعـرانهً احساسات فردي، بـيش از هـر چـيز از کامجويي هاي جسماني سخن مي گـويد. و توفـيق وي در شاعـري، به سبب هـمين شعـرهاست.  با اين هـمه، نبايد از ياد برد که توللي در سرودن شعـر عاشقانه به شيوه نو، روزگـاري پـيشرو و نظريه پرداز بوده است و در اين زمينه سهـم بزرگـي دارد. منظور اين است که ويژگـي هاي ياد شدهً شعـري او نـيز حتا بازگـشت وي به شيوهً کهـن سرايي، به هـيچ رو از ارزش کار وي، در زمان خود، نمي کاهـد.

مريم

در نيمه هاي شامگهـان، آن زمان که ماه
زرد و شکـسته، مي دمد از طرف خاوران
استاده در سياهي شب، مريم سپـيد
آرام و سرگـردان
او مانده تا که از پس دندانه هاي کوه
مهـتاب سرزند، کشد از چهـره شب نقاب
بارد بر او فروغ و بشويد تن لطيف
در نور ماهـتاب
بستان به خواب رفـته و مي دزدد آشکار
دست نسيم عـطر هـر آن گـل که خرم است
شب خفـته در خموشي و شب زنده دار شب
چشمان مريم است
مهـتاب، کم کمک ز پس شاخه هاي بـيد
دزدانه مي کشد سر و مي افکـند نگـاه
جوياي مريم است و هـمي جويدش به چشم
در آن شب سياه
دامن کشان ز پـرتو مهـتاب، تـيرگـي
رو مي نهـد به سايهً اشجار دوردست
شب دلکـش است و پـرتو نمناک ماهـتاب
خواب آور است و مست
اندر سکوت خرم و گـوياي بوستان
مه موج مي زند چو پـرندي  به جويـبار
مي خواند آن دقـيقه که مريم به شـستـشو است
مرغـي ز شاخسار

منبع: Farhangsara.com